تبليغاتX
به نام عشق هو121
 
به نام عشق هو121
 
 
گر دنیا و آخرت بیاری کین هر دو بگیر و دوست بگذار ما یوسف خود نمی فروشیم تو سیم سیاه خود نگه دار
 
توجه: ((این مطلب اخیرا در همین وبلاگ به نمایش در آمده است.ولیکن بعد از انتشار جزوه ای در سایت محترم مجذوبان نور در خصوص وبلاگ ها و سایتهای دراویش بر آن شدیم تا بار دیگر به عنوان جوابیه ای بر بخشی از جزوه ی فوق الذکر آنرا منتشر نمائیم))  

"اختصاصی وبلاگ به نام عشق"

    بن بست آزادی...

 تمامی اسامی به عنوان مثال میباشد

توقیف ، تحریف ، سانسور، فیلتر

کلماتی که از شروع کار مطبوعات همواره جزء لاینفکی از فرهنگ کشورهایی با دولتهای مستبد بوده است . در واقع دولتهایی با نظام های دیکتاتورکه باشنیدن نظرات مخالف و اطلاع مردم از آنها احساس خطر میکنند در مقوله فرهنگ چنگ به ریسمانی به نام سانسور و تحریف میزنند و در سطح بالاتر و کارگشا تر در صورت پاسخگو نبودن مجبور به توقیف میشوند. ولی توسعه یافتگی چیزی جز این را میگوید.

با نگاهی سطحی و اجمالی به شیوه کار مطبوعات کشورهای توسعه یافته در میابیم که مطبوعات در این کشورها زبان مردم است و به راحتی حتی رئیس جمهور یک کشور توسط یک روزنامه مورد نقد قرار میگیرد و فردای آن روز هم هیچ نویسنده ای به لیست سیاه اضافه نمیشود.

در این گونه کشورها دولت ملزم به پاسخگویی در برابر مردم است و در صورت کوتاهی ، به سادگی یک رفراندوم در بدنه دولت تغییر ایجاد میشود .در واقع دولت به جای فرار از نقد و پرسش در برابر این پرسش ها قرار میگیرد و پاسخ میدهد .

ولی در کشور ما چطور ؟

آیا در کشور ما هم دولت ، دولت پاسخگویی است ؟

آیا پاسخ سوالات و نقد های به یقین منطقی را از دولت گرفته ایم ؟

جمهوری اسلامی کارش را با توقیف آغاز کرد . توقیف روزنامه ها و مجلاتی که احیاناً یا مطمئناً از سوی احزاب مخالف سیاسی نظیر چریکهای فدایی ، مجاهدین خلق و... نوشته میشد . در واقع در همان اوایل انقلاب تمام نظرات مخالف سرکوب شد . پس از این دوره دولت سیاسیت انبساطی دولت آغاز شد . تا حد امکان توقیف کنار رفت و جای خود را به سانسور در زمینه های متعدد فرهنگی داد .

سانسور در سینما ، موسیقی، نوشتار تا حد امکان مردم را به این روند عادت دارد تا جایی که آنها را درگیر خود سانسوری کرد . یک نویسنده برای اینکه مقاله اش در روزنامه مربوط چاپ شود مجبور بود در خلوت خود آنچه را که دولت می خواست بنویسد . همچنین یک فیلمساز و یا یک موسیقی دان.

این روندادامه پیدا کرد تا دولت خاتمی فضا را یکباره آنچنان باز کرد که سبب حیرت همگان شد؟؟؟!! . مطبوعات آنطور که می خواستند می نوشتند . موضوع فیلمها حتی بیل بردهای سینما تغییر کرد تا جایی که یک روزنامه کاریکاتوری از آقای مصباح یزدی چاپ کرد و زیر آن نوشته بود استاد تمصاح .

دوباره سیاست انقباضی دولت آغاز شد و با توقیف روزنامه های سلام و ابرار در سال 78 حادثه کوی دانشگاه اتفاق افتاد . از آن روز تا کنون گاهی با توقیف و گاهی با سانسور مانع از اطلاع مردم از بعضی اتفاقات شده اند . اما با پیشرفت صنعت مردم راه های دیگری برای خواندن پیدا کردند . با زیاد شدن رایانه ها و دسترسی آسان به اینترنت سایتهای خبری متفاوتی به وجود آمدند و اطلاعات و اخبار را از این طریق به مردم میرساندند .

حال باید چه میشد ؟

آیا جمهوری اسلامی همینطور رسانه را به حال خود رها میکرد ؟

چندی نگذشته بود که که با دادن آدرس یک سایت خبری روی مانیتور نوشته می شد:

مشترک گرامی امکان دسترسی به سایت غیر ممکن میباشد

بله اینبار هم هم جمهوری اسلامی تمام راهها را به روی مردم بست . نه تنها سایتهای خبری مخالف بلکه تمام سایتهای علمی که به روز بودند . تا جایی که حتی سخنرانی امام خمینی در نوفلوشاتو در سایت گوگل فیلتر شده بود .

اما اینبار فیلترینگ جمهوری اسلامی بیشتر مایه تعجب همگان شد . با حمله وحشیانه بسیج به حسینیه ها و درگیری های مطبوعاتی آنان با دراویش گنابادی اینبار سایتهای مربوط به این سلسله فیلتر شده.

سایتهایی نظیر مجذوبان نورو یا پایگاه هم اندیشی دراویش که اخبار مربوط به دراویش را منتشر میکرد و یا وبلاگهایی مانند" یاران مجذوبان نور" یا" بنیاد عرفان گنابادی" و" یا هو 121" که فرمایشات حضرت آقای مجذوبعلیشاه را به اطلاع  میرساند به طور کلی از شمار وبلاگهای قابل دسترس خارج شده اند .

پاسخ به این سوال که چرا باید سایتهایی که مربوط به دینی است که جمهوری اسلامی داعیه آن را دارد فیلتر شوند آیا جز این را نشان میدهد که تمام درگیری جمهوری اسلامی با دراویش بر سر مسائل سیاسی بود نه ایجاد دو دستگی در دین؟ آیا جز این را نشان میدهد که دولت جمهوری اسلامی از اتحاد دراویش میترسید؟ مسلما واضح است که در این سایتها یا وبلاگها صحبت چیزی جز دین اسلام و راهکارهای تصوف برای دراویش وجود ندارد . در این سایتها نه نقد سیاسی وجود دارد نه عکس مبتذلی . آیا فیلتر این سایتهاو وبلاگ ها و تخریب حسینیه ها و تبلیغات علیه آنان چیزی جز دروغ هایی که برای اثبات راستیشان میبافتند نبود؟

و با راه اندازی وبلاگهایی نظیر" خرقه پشمینه" که از وزارت اطلاعات حمایت میشود میخواهند وجهه دراویش و به طور کلی عرفان را زیر سوال ببرند . نقد و مخالفت به هیچ عنوان مغایرتی با اصل آزادی ندارد اما در وبلاگ هایی نظیر "خرقه پشمینه" که از جمهوری اسلامی حمایت میشوند جز نقد ها ی مغرضانه چیزی دیده نمیشود . فحاشی را سرلوحه نوشتار خود کرده اند و به این طریق اذهان عمومی را نسبت به عرفان تخریب میکنند .

البته از دولتی که سخنان رهبر و بنیانگذار خود به دلیل عمل نکردن به هیچ کدامشان را فیلتر کند بعید نیست که تمام رسانه ها را به روی مردم کور کند .

بی شک جمهوری اسلامی با فیلترینگ این سایتها هم راه به جایی نخواهد برد و برادران اهل تصوفمان همچنان راه خود را ادامه خواهند داد .

ولی از دولتی که داعیه آزادی بیان و اندیشه وعدالت سر می دهد انتظار چنین اعمالی نمی رفت .لا اقل در زمینه مطبوعات مذهبی این انتظار میرفت که آزادی بیان تا حدودی وجود داشته باشد که با این عمل این فرضیه هم مثل تمام فرضیه های مردم غلط از آب در آمد .

 به امید روزی که هیچگونه سانسور و توقیفی نبینیم... 

 

 |+| نوشته شده در  87/06/25ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

مجذوبان نور:

بازداشت یک درویش گنابادی در بندر لنگه

   

در ادامه تعدی و ظلم  به  دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی و بازداشتهای غیر قانونی و تعرض به حریم خصوصی دراویش  در روزهای اخیر، از جمله در شهرهای قم و آبادان ،یک درویش گنابادی امروز 23 شهریورماه 1387 در شهرستان بندر لنگه بازداشت شد .

به گزارش خبرنگار سایت مجذوبان نور از بندرعباس ،آقای محمد رضا گودرزی که مجالس درویشی در منزل وی منعقد می باشد ساعت 10/30 صبح امروز توسط ستاد خبری اطلاعات بصورت تلفنی احضار شد .

در  ادامه این گزارش آمده است :به دلیل عدم حضور آقای گودرزی در ستاد خبری دو تن از ماموران امنیتی به مغازه وی مراجعه ،ایشان را بازداشت وبه ستاد خبری منتقل می نمایند .

 آقای گودرزی تا ساعت 7 شب در ستاد خبری اطلاعات مورد استنطاق و تهدید مامورین قرار داشته است و از وی تقاضای معرفی دراویش این شهر وهمکاری و جاسوسی  از پیروان سلسله گنابادی را نموده اند . 
 |+| نوشته شده در  87/06/25ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

معرفی بزرگان عرفان:

شيخ محمود شبستري

سعدالدين يا نجم الدين محمود بن عبدالکريم شبستري از بزرگان مشايخ عرفان ايران است. وي در سال 687 هجري در قصبه شبستر هفت فرسنگي تبريز متولد شد. از شرح حال وي تفصيلي در دست نيست، ولي از اخبار و آثار چنين نتيجه گرفته ميشود، تحصيلات و رشد فکري وي در آذربايجان بوده و سرانجام از عارفان بنام زمان خود بشمار رفته است. اوقات خود را در درس و بحث گذرانده و در سال 720 هجري در تبريز زندگي را بدرود گفته است.

شيخ محمود شبستري سراينده مثنوي معروفي است بنام "گلشن راز" که شرح هاي بسيار بر آن نوشته اند و از آن جمله شرح کمال الدين حسين اردبيلي متخلص به الهي در قرن دهم و شرح شاه داعي الي الله شيرازي بنام نسايم گلشن، و شرح محمد بن يحيي بن علي لاهيجي تأليف در سال 877 هجري و شرح مظفرالدين علي شيرازي و شرح ادريس بن حسام الدين بدليسي مورخ معروف قرن دهم ترکيه و شرح شيخ بابا نعمت الله بن محمود نخجواني و شرح حاج محمد ابراهيم بن محمد علي شريعت مدار سبزواري خراساني و نيز شرحي به عبدالرحمان جامي نسبت داده اند که مورد ترديد مي باشد. و اين منظومه را به زبانهاي انگليسي و آلماني ترجمه کرده اند و از معروفترين کتابهاي عارفان ايران است. در ماه شوال سال 717 هجري، امير حسيني هروي سؤال هائي از وي به نظم کرده و او جواب آنها را به نظم داده و اين مثنوي را ترتيب داده است. به غير از اين مثنوي؛ مثنوي ديگري يکي بنام "شاهدنامه" و ديگر بنام "سعادت نامه" سروده است. خود تصريح مي کند که شاعر نبوده و اين وسيله را براي اظهار مطالب خويش پيش گرفته است. در نثر نيز چند رساله تأليف کرده که از جمله آنها، حق اليقين و مرآت المحققين است.

شيخ محمود شبستري در حل و فصل مسائل ديني و حکمي بسيار دقيق بوده و در آن موضوع مرجعيت و شهرت بسزا داشته است. دانش دوستان از اطراف و اکناف بحضورش شتافته و حل مجهولات خود را از او درخواست ميکردند. چنانکه معروف ترين اثر خود يعني مثنوي "گلشن راز" را در چنين موردي در جواب سؤال هاي مرد بزرگي از اهل خراسان بنام امير سيد حسيني هروي مريد و خليفه شيخ بهاءالدين ملتاني که او هم خليفه شيخ شهاب الدين عمر سهروردي بود سروده است.

اين کتاب که بطور تقريب هزار بيت ميشود، عبارت از فهرست موجزي از اصطلاحات و تعبيرات تصوف با توضيحاتي سهل و صريح است. که در جواب 15 سؤال سروده و تنظيم شده است. بخش نخستين آن قبل از طرح سؤال ها با اين شعر عميق و دلنشين شروع ميشود:

بنام آنکه جان را فکرت آموخت                                 چراغ دل بنور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن                          ز فيضش خاک آدم گشت گلشن

اين منظومه را به اشاره شيخ خود بهاءالدين يعقوب تبريزي، در پاسخ هفده سؤال منظوم مير حسين حسيني سادات هروي که در آن عهد در خراسان اشتهار داشته، هر بيتي را بيتي به صورت جواب سروده و بعدها ابيات ديگر بر آن افزوده و آن را گلشن راز ناميده است. ديگر آثار شيخ محمود شبستري به شرح زير است:

حق اليقين رساله ايست مشتمل بر حقايق و دقايق عرفاني - سعادت نامه - مرآت المحققين. مرگ وي در سال 720 هجري در سي و سه سالگي به شبستر واقع در هشت فرسنگي شمال غربي تبريز اتفاق افتاده است.

اکنون نمونه اي از اشعار گلشن راز در اينجا نقل ميشود:

چو عـريـان گـردي از پـيـراهـن تـن                            شـود عـيـب و هـنر يـکـبـاره روشـن

تـنـت باشد ولـيـکـن بــي کـدورت                            کـه بـنـمايـد در او چـون آب صـــورت

دگـر بـاره به وفـق عـــالــم خـاص                            شـود اخـلاق تـو اجـسـام اشـخاص

هـمـه اخـلاق تـو در عـالـم جــان                             گـهـي انـوار گـردد گـــاه نــــيـــــران

تـعـيـن مـرتـفـع گـــردد ز هستي                             نـمانـد در نـظـر بـــالا و پــــســــتي

کـنـــد هـم نـور حـق در تو تجلي                             بـبـينـي بـي جـهـت حق را تـعـالي

دو عـالـم را همه بر هم زني تو                              نـدانـم تـا چـه مـسـتـيـها کني تـــو

سـقـيـم ربـهـم چـبـود بـينـديش                             طهورا چيست صافي گشتن خويش

خوشا آندم که ما بي خويش باشيم                        غــنــي مـطـلـق و درويـش بـاشـيم

نه دين نه عقل نه تقوي نه ادراک                            فتاده مست و بيخود بر سر خـــاک

چو رويت ديدم و خوردم از آن مي                            ندانم تا چه خواهد شد پس از وي

پس از هر مستيء باشد خماري                            درين انديشه دل خون گشت بـاري

هر آن چيزي که در عالم عيان است                        چو عکسي ز آفتاب آن جهان است

جهان چون زلف و خط و خال ابروست                      که هر چيزي به جاي خويش نيکوست

صفات حق تعالي لطف و قهر است                         رخ زلف بـتـان را زان دو بــهر اسـت

مـپـرس از من حديث زلف پرچين                             مـجـنـبـانـيـد زنـجـيـر مــجــانــيــــن

 |+| نوشته شده در  87/06/25ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

به نقل از روزنامه ی کارگزاران مورخ:شنبه ۲۳/۰۶/۱۳۸۷

 ابراز شگفتی كروبی از آمار احمدی‌نژاد در مراسم افطاری رهبری

دبیركل حزب اعتمادملی گفت: گزارش رئیس‌‏جمهور در دیدار كارگزاران نظام با مقام معظم رهبری به گونه‌‏ای بود كه انگار جامعه ما یك بهشت برین است. به گزارش ایلنا، مهدی كروبی در سی‌ودومین نشست عمومی مجمع نمایندگان ادوار مجلس سخن می‌گفت، با انتقاد از گزارش رئیس‌جمهور در دیدار كارگزاران نظام با رهبر انقلاب گفت: گزارش رئیس‌جمهور به نحوی بود كه انگار جامعه ما یك بهشت برین است، همه ما در آن جلسه مبهوت شدیم و گفتیم جل‌‏الخالق از این زندگی خوب و حتی بزرگواری بعد از جلسه به من گفت واقعا جامعه ما این‌طور است كه ما خبر نداریم و در مجموع در آن جلسه چیزهای عجیب و غریب و البته شنیدنی مطرح شد. وی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به عملكرد نخبگان و روحانیت در جامعه اظهار داشت: مردم ما نمی‌‏دانند از دست آخوندها و نخبگان دانشگاه چه كار كنند و زمانی كه این دو قشر را به مسند می‌‏آورند، اینها نسبت به قبل از قرار گرفتن در مسند طور دیگری حرف می‌‏زنند. كروبی همچنان در جمع خبرنگاران گفت كه تصمیمش برای حضور در انتخابات ریاست‌جمهوری و آری یا نه آن را پس از ماه رمضان اعلام می‌كند. وی همچنین در پاسخ به پرسش خبرنگاران مبنی بر اینكه تفاوت شما با آقای خاتمی چیست، گفت: من و آقای خاتمی اندیشه سیاسی نزدیكی داریم، آقای خاتمی یك سید بزرگوار است كه حركتش موجب جذب نیروها می‌شود و بنده نیز یك طلبه هستم، همچنین هر دو اصلاح‌طلب هستیم و می‌خواهیم از حقوق مردم دفاع كنیم. وی افزود: روابط ما با آقای خاتمی خوب است. اگر آقای خاتمی این‌طور است كه چون فردی آمده پس دیگر نخواهد بیاید، به نظر من بهتر است كه نیاید. معتقدم مطرح كردن این حرف‌ها توهین به آقای خاتمی است. من هنوز نظر قطعی خود را اعلام نكرده‌ام و حزب، مرا انتخاب كرده است. آیا این امر بدین معنی است كه آقای خاتمی تشریف نیاورند؟ چنین چیزی در ذهن آقای خاتمی نیست و دیگران چنین چیزی می‌گویند. مثلا اگر مجمع روحانیون و برخی گروه‌های دیگر كه آقای خاتمی را تعیین كردند، آیا من باید بگویم چون آقای خاتمی تعیین شده است من دیگر نیایم؟ اصلا چنین بحث‌هایی نیست. به نظر من دیگر مطرح كردن این حرف‌ها معنایی ندارد و نباید اینها را بگویند. دبیركل حزب اعتمادملی در ادامه با دعوت اصلاح‌طلبان به وحدت تاكید كرد: نباید كاری كرد كه شكاف به وجود آورد. من برای افزایش شور انتخاباتی همه را به وحدت دعوت می‌كنم. كروبی درباره انتقادات مطرح شده از سوی حسن روحانی نسبت به دولت و نیز بحث‌های مطرح‌شده درباره كاندیداتوری وی گفت: من بارها گفته‌ام دولت زحمت می‌كشد و تلاش می‌كند، ولی مشكلات هم در جامعه زیاد است. دولت كار می‌كند؛ ولی به نظر ما ممكن است كار كارشناسی آنها كم باشد یا نیروها كم‌سابقه و در كارها دارای مشكلاتی باشند. آقای روحانی هم ان‌شاءالله می‌خواهند بیایند و بسیار هم خوب است و به نظر من هرچه بیشتر بیایند وضع انتخابات بهتر خواهد بود.
کولایی: آخر خط نیستیم اما شرایط دشوار است
همچنین الهه كولایی طی سخنانی در این نشست با اشاره به موقعیت كنونی اصلاح‌طلبان گفت: ما آخر خط نیستیم اما شرایط پیرامون ما شرایط بسیار دشواری است بنابراین تقویت فرآیند مردمی‌سازی از درون برای ما فوق‌العاده مهم است. وی اعلام كاندیداهای مختلف از طرف احزاب را امری طبیعی دانست و تاكید كرد: این مسئله مهم نیست، بلكه مهم این است كه در فرآیند حركت به سمت روز انتخابات، بتوانیم به كاندیدای واحد برسیم. این استاد دانشگاه با اشاره به اینكه «ما ایرانی‌ها تجربه‌های بسیار ارزشمندی را در 100سال گذشته برای رسیدن به شرایطی كه مردم در سرنوشت خود تصمیم‌‏گیرنده و تاثیرگذار باشند، اندوخته‌ایم» گفت: به نظر می‌رسد مشكلی كه در جنبش‌های اجتماعی در ایران وجود دارد نقش نخبگان است؛ نخبگانی كه منافع محدود خود، منویت‌ها و محدودنگری‌های خودشان را به جای منافع عمومی می‌نشانند. وی تاكید كرد: از زمان مشروطه به بعد هرگاه توانستیم در برابر قدرت، وحدت داشته باشیم، پیروز شدیم و هرگاه نتوانستیم یكپارچه شویم و منافع كشور و مردم را محور قرار دهیم، شكست را به مردم تحمیل كرده‌‏ایم. ما مهم نیستیم بلكه مهم این است كه همه ما برای خدمت به مردم وارد این عرصه شده‌ایم.
صالح آبادی: ملت می‌‏تواند دوم خرداد دیگری بیافریند
علی صالح‌آبادی از اعضای مجمع نمایندگان ادوار مجلس هم در این نشست گفت: رفتارهای غیرعقلانی و غیرارزشی در حال حاضر روبه افزایش است و در چند سال اخیر بسیاری از نیروهای خط امام از قطار انقلاب پیاده شدند. وی با اشاره به اینكه «30 سال است كه بزرگ‌ترین كشور خاورمیانه را با یك انقلاب بزرگ پشت سر گذاشتیم و امروز زمان بازنگری فرارسیده است» اظهار داشت: اگر اصولگرایی رعایت ارزش‌‏های اخلاقی، انقلابی و قانون اساسی است پس به مراتب نیروهای خط امام اصولگراترند. صالح‌آبادی با این پرسش كه حال باید چه كرد؟ و آیا امروز زمان قهر است؟، گفت: نهادهای دموكراتیك را نباید تعطیل كرد چراكه انتخابات محصول جمهوری اسلامی است و ملت ایران می‌‏تواند همه موانع را از سر راه خود ‌بردارد و دوم خرداد دیگری بیافریند. وی در پایان افزود: باید مردم را به صحنه آورد و از پیش خود را شكست‌خورده تلقی نكنیم چراكه نتیجه انتخابات با حضور مردم مشخص می‌‏شود و با كمك نخبگان و مردم می‌‏توانیم بار دیگر پیروز شده و كشور را از وضعیت فعلی نجات دهیم.
 |+| نوشته شده در  87/06/22ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

درباره یک جزوه - اختصاصی مجذوبان نور 

 

درباره یک جزوه - اختصاصی مجذوبان نور

   

مدیریت علمی بر پنج رکن برنامه ریزی، سازمان دهی، هماهنگی، تصمیم گیری و کنترل استوار است. تصمیم گیری های منطقی و درست تنها بر پایه اطلاعات صحیح و دقیقی ممکن است که از سوی زیر مجموعه ها کسب میشود.

اطلاعات غیر واقع و داده های غلط، مدیران را به اتخاذ تصمیماتی وادار می کند که نتیجه و حاصلی جز شکست مدیران در اجرای تعهدات و مسئولیتهایشان نخواهد داشت. تصمیمات غلط، عیوب و نقایص گذشته را تشدید و نابسامانی ها و معضلات جدیدی را در پی خواهد داشت که نه تنها دامن مدیران آینده را نیز خواهد گرفت بلکه باعث از هم پاشیدگی یک سازمان و نظام خواهد شد. برای تصمیم گیری مدیران در حوزه فرهنگ، اطلاعات مبتنی بر واقعیات، حیاتی ترین و اساسی ترین ضرورت می باشد و اطلاعات غلط و غیر واقع خسارت های جبران ناپذیری به همراه خواهد داشت. در نظام فرهنگی جامعه داده ها و اطلاعات غیر واقعی می تواند مدیران را دچار توهم زدگی و اتخاذ تصمیماتی بنماید که مشروعیت و مقبولیت یک نظام را زیر سوال ببرد و موجب تضعیف اعتقادات دینی مردم شود.

آنان که مسئولیتشان کسب اخبار و اطلاعات و انتقال صحیح آن به برنامه ریزان خرد و کلان جامعه می باشد و باید در مقام چشم نظام عمل نمایند، وقتی زشت می بینند و کج می فهمند و بد عمل می کنند، مسئولین و مدیرانی که هدفشان خدا و منافع مردم است را به بی راهه برده و مردم را به نابودی می کشند و نظام را به تباهی و فساد رهنمون می سازند.

این افراد با ایجاد جو شبهه و کانالیزه نمودن و هدایت دولتمردان به اتخاذ تصمیماتی غیر اصولی و خلاف شرع و قانون، ضمن همسویی با دشمنان بیرونی و بسترسازی برای دخالت و حضور سیاسی و فرهنگی آنان، حکومت را به علت نارضایتی مردم به بی ثباتی سوق داده و نهایتاَ نظام حاکم برای تداوم استقرار خود به دیکتاتوری مجبور می سازند.

اخیراً جزوه ای با عنوان" بررسی وبلاگهای زنجیره ای دراویش" در میان بعضی از اساتید دانشگاه و مدیران فرهنگی کشور توزیع گردیده که به تحلیل وبلاگها و سایتهای دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی پرداخته است. این جزوه كه در همايش "انسان و معنويت معاصر" در اردیبهشت ماه سال جاری در دانشگاه تهران نيز توزيع شده بود بر پایه اطلاعاتی کاملاً غیر واقع و نتیجه گیری های نادرست مطالبی را نوشته است که به جز تشویش اذهان عمومی و فراهم آوردن موجبات تصمیم گیریهاي غلط مدیران فرهنگی کشور حاصلي را به همراه نخواهد داشت.

سایت مجذوبان نور با انتشار این جزوه درصدد است نویسندگان آنرا که از روی جهالت و عداوت قصد ایجاد تفرقه و خلق بحران دارند و رسالت خود را فراموش کرده اند، متوجه سازد که نتیجه ی عمل آنها خیانت به مملکت، تیشه زدن به وحدت جامعه و زیر پا گذاشتن تمامی ارزشهای انسانی و اسلامی خواهد بود.

با اینکه این جزوه حاوی اطلاعات غلط بسیاری است، برای نشان دادن نادرستی اطلاعات مذکور توصیه می کنیم که خوانندگان حقیقت جو به خود وبلاگها و سایتهای مندرج در این جزوه مراجعه کنند. ولی در اینجا به عنوان نمونه به چند نکته غلط و اطلاعات نادرست که در این جزوه بر آنها تأکید شده است اشاره می کنیم:

1- تشکیلاتی بودن سایتها و وبلاگهای دراویش

2- وابستگی سایتها و وبلاگهای دراویش به بزرگان سلسله تعمت اللهی گنابادی

3- مخالفت با نظام حاکم بر ایران

4- مخالفت با مراجع عظام تقلید

5- فراهم کردن امکانات مالی و مادی این سایتها و وبلاگها توسط بزرگان این سلسله

عزیزان ایمانی نیز که تنها بر اساس غیرت فقری و علاقه شخصی اقدام به تأسیس سایتها و وبلاگهای مختلف نموده اند، عنایت داشته باشند که معاندین تصوف تا چه اندازه به دنبال ایجاد فتنه و آشوب در جامعه بوده و ترس و وحشت آنان تا به آنجا رسیده است که درج مطالبی عرفانی را در یک وبلاگ ساده نظام برانداز تلقی می نماید. موارد فوق نشان می دهد که همه ما باید حساسیت بیشتری در ارتباط توطئه های دشمنان داشته باشیم.

نویسندگان اینگونه جزوات به این موضوع عنایت داشته باشند که یکی از مضرات سیاسی بودن بیش از حد!! و سر و کار دائمی با مسائل سیاسی و امنیتی!! و عدم توجه به اصول اخلاقی، سیاست زدگیست. سیاست زدگی و نگرش امنیتی انسان را از درک و فهم درست روابط معمول اجتماعی و عاطفی و احساسی نیز عاجز کرده و شخصیت انسانی آدمی را خواسته و ناخواسته تغییرمی دهد.

در پایان امیدواریم که مسئولین فرهنگی و عقلای مملکت نسبت به مضرات حضور جماعتی خودسر در مراکز قدرت هوشیارانه برخورد نموده و اجازه ندهند که در تصمیم گیرهای آنان این طیف وابسته به خواص !! نقشی ایفا کنند.

برای دیدن تمام این جزوه، لینک زیر را دانلود کنید

پسوند pdf با حجم 3.7 مگابایت > دانلود کنید
 |+| نوشته شده در  87/06/20ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

افتتاح وبلاگ تخصصی  و گروهی عرفان اسلامی

بعد از مدتها انتظار سر انجام وبلاگ عرفان اسلامی به همت گروهی از وبلاگ نویسان آغاز به فعالیت نمود

این وبلاگ در جهت شناخت عرفان در تمامی ادیان الهی و به ویژه اسلام گام بر میدارد.

اطلاعیه ی وبلاگ عرفان اسلامی :

سخن نویسندگان

بسمه تعالی

با نام والای حضرت دوست آغاز می کنیم فعالیت اولین وبلاگ تخصصی و گروهی شناخت عرفان و تصوف اسلامی را و در این راستا از حضرت حق مدد می جوییم تا بل ره به سر منزل مقصود بسپاریم.

این وبلاگ در جهت شناخت صحیح و علمی عرفان و تصوف و به همت گروهی از وبلاگ نویسان ایجاد گردیده است و در آن سعی گردیده که عرفان در اسلام و سایر ادیان الهی مورد بررسی قرار بگیرد و تا حد توان به سوالات مطروحه موافقین و مخالفین عرفان رسیدگی خواهد شد.

از تمامی دوستان و عزیزان ایمانی خواستار بالا بردن سطح فعالیت وبلاگ "عرفان اسلامی" با نظرات ارزنده ی خویش می باشیم و خواستار همراهی گرمتان می باشیم.

برای مشاهده ی این وبلاگ بر روی لینک زیر کلیک فرمایید:

  عرفان اسلام

 |+| نوشته شده در  87/06/19ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

گزارش دادگاه آقای لباف

 

چاپ ايميل

خبرنگارسایت مجذوبان نور در شهرستان قم پیرو اخبار دستگیری جناب آقای امیر علی لباف و اتهامات انتسابی به ایشان در گزارشی  اعلام نم
گزارش دادگاه آقای لباف چاپ ايميل

خبرنگارسایت مجذوبان نور در شهرستان قم پیرو اخبار دستگیری جناب آقای امیر علی لباف و اتهامات انتسابی به ایشان در گزارشی  اعلام نمود :

آقای لباف به اتهام  1- اقدام علیه امنیت ملی  2 – نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی و تشویش اذهان مراجع قانونی  به وسیله ارسال  نامه 3 – توهین به مقدسات به علت  برگزاری اقامه نماز جماعت در شهرستان قم با گزارش اداره اطلاعات  استان( به عنوان شاکی خصوصی) ،متهم و بازداشت   گردید.

 آقای لباف علیرغم  صدور قرار و ثیقه از طرف دادسرا ، از سپردن وثیقه امتناع و مدتی را در زندان به سر برده  و بلاخره با اصرار وکلایشان  با سپردن 10 ملیون تومان  و ثیقه آزاد گردید .

شعبه سوم دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب قم نسبت به اتهام اقدام علیه امنیت ملی قرار منع تعقیب صادر نمود و در خصوص اتهامات دیگر با صدور کیفر خواست ، پرونده  به شعبه 101 دادگاه عمومی جزایی قم ارسال گردید

محاکمه ایشان با حضور وکلا در شعبه 101 دادگاه عمومی جزائی قم به ریاست آقای پور موسوی برگزار گردید و نماینده دادستان (دادیار شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب قم آقای قنبر نیا )از کیفر خواست تنظیمی خویش دفاع نمود .(توضیح :لازم به یادآوری می باشد که آقایان قنبرنیا  و پورموسوی در پرونده های54 نفر از دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی در واقعه بهمن1384  وپرونده جناب  آقای شریعت  به عنوان قاضی و نماینده دادستان حضور و احکام سنگین علیه دراویش صادر نمودند )

اتهام نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی وتشویش اذهان مراجع و مقامات رسمی   به علت  ارسال دونامه میباشد  که در سالهای گذشته  در ارتباط با تخریب حسینیه شریعت توسط دراویش قم برای مقامات دولتی و دینی   نوشته شده است . نماینده دادستان  اصرار داشتند  که این نامه ها به وسیله آقای لباف تنظیم گردیده وایشان مجرم وچون  در مجالس درویشی اقدام به جمع آوری امضا شده است ، این جلسات صرفا جلسه درویشی نیست و تجمع برای توطئه می باشد  .

(توضیح : پس از تخریب حسینیه شریعت دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی شهرستان قم  تمامی شبهای دوشنبه و پنج شنبه  را در منازل شخصی مجالس درویشی را تشکیل داده اند و اتهام اخیربهانه ای برای تعطیلی این مجالس می باشد.لازم به ذکر است دراویشی که به علت تخریب حسینیه شریعت ، مجالس در منازل آنها برگزار می گردد به کرار مورد تهدید قرار گرفته و برای بعضی از آنها نیز پرونده هایی در دادسرا تشکیل شده است )  

 

سپس اتهام توهین به مقدسات بوسیله اقامه نماز جماعت در شهر قم دومین اتهام ایشان بیان گردید که چون آقای لباف در کسوت روحانیت نیستند ،این عمل بر اساس فتوای آقایان فاضل لنکرانی ومقام  رهبری در شهرستان قم  جرم تلقی شده است .

 

( توضیح : آقای لباف امامت نماز جماعت دراویش قم را به عهده دارند  واقامه نماز از نگاه دادستان در شهرستان قم توسط فردی غیر روحانی  عملی مجرمانه  محسوب گردیده است )

در ادامه گزارش آمده است هر چند وکلای آقای لباف با تقدیم لوایح و دفاعیات قانونی به بهترین وجه از حقوق موکل خویش دفاع نمودند ،با توجه به سابقه صدور احکام غیر قانونی از سوی دادگاه های قم علیه دراویش و با عنایت به قدرت و اعمال نفو ذ شاکی (اداره اطلاعات ) در مراکز قضایی  و دستورات و سفارشات پنهانی بعضی از  مراجع دینی  اینچنین به نظر میرسد بر خلاف قانون اساسی و قوانین جاری و حقوق شهروندی آقای لباف محکوم خواهد شد

ود :

آقای لباف به اتهام  1- اقدام علیه امنیت ملی  2 – نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی و تشویش اذهان مراجع قانونی  به وسیله ارسال  نامه 3 – توهین به مقدسات به علت  برگزاری اقامه نماز جماعت در شهرستان قم با گزارش اداره اطلاعات  استان( به عنوان شاکی خصوصی) ،متهم و بازداشت   گردید.

 آقای لباف علیرغم  صدور قرار و ثیقه از طرف دادسرا ، از سپردن وثیقه امتناع و مدتی را در زندان به سر برده  و بلاخره با اصرار وکلایشان  با سپردن 10 ملیون تومان  و ثیقه آزاد گردید .

شعبه سوم دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب قم نسبت به اتهام اقدام علیه امنیت ملی قرار منع تعقیب صادر نمود و در خصوص اتهامات دیگر با صدور کیفر خواست ، پرونده  به شعبه 101 دادگاه عمومی جزایی قم ارسال گردید

محاکمه ایشان با حضور وکلا در شعبه 101 دادگاه عمومی جزائی قم به ریاست آقای پور موسوی برگزار گردید و نماینده دادستان (دادیار شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب قم آقای قنبر نیا )از کیفر خواست تنظیمی خویش دفاع نمود .(توضیح :لازم به یادآوری می باشد که آقایان قنبرنیا  و پورموسوی در پرونده های54 نفر از دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی در واقعه بهمن1384  وپرونده جناب  آقای شریعت  به عنوان قاضی و نماینده دادستان حضور و احکام سنگین علیه دراویش صادر نمودند )

اتهام نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی وتشویش اذهان مراجع و مقامات رسمی   به علت  ارسال دونامه میباشد  که در سالهای گذشته  در ارتباط با تخریب حسینیه شریعت توسط دراویش قم برای مقامات دولتی و دینی   نوشته شده است . نماینده دادستان  اصرار داشتند  که این نامه ها به وسیله آقای لباف تنظیم گردیده وایشان مجرم وچون  در مجالس درویشی اقدام به جمع آوری امضا شده است ، این جلسات صرفا جلسه درویشی نیست و تجمع برای توطئه می باشد  .

(توضیح : پس از تخریب حسینیه شریعت دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی شهرستان قم  تمامی شبهای دوشنبه و پنج شنبه  را در منازل شخصی مجالس درویشی را تشکیل داده اند و اتهام اخیربهانه ای برای تعطیلی این مجالس می باشد.لازم به ذکر است دراویشی که به علت تخریب حسینیه شریعت ، مجالس در منازل آنها برگزار می گردد به کرار مورد تهدید قرار گرفته و برای بعضی از آنها نیز پرونده هایی در دادسرا تشکیل شده است )  

 

سپس اتهام توهین به مقدسات بوسیله اقامه نماز جماعت در شهر قم دومین اتهام ایشان بیان گردید که چون آقای لباف در کسوت روحانیت نیستند ،این عمل بر اساس فتوای آقایان فاضل لنکرانی ومقام  رهبری در شهرستان قم  جرم تلقی شده است .

 

( توضیح : آقای لباف امامت نماز جماعت دراویش قم را به عهده دارند  واقامه نماز از نگاه دادستان در شهرستان قم توسط فردی غیر روحانی  عملی مجرمانه  محسوب گردیده است )

در ادامه گزارش آمده است هر چند وکلای آقای لباف با تقدیم لوایح و دفاعیات قانونی به بهترین وجه از حقوق موکل خویش دفاع نمودند ،با توجه به سابقه صدور احکام غیر قانونی از سوی دادگاه های قم علیه دراویش و با عنایت به قدرت و اعمال نفو ذ شاکی (اداره اطلاعات ) در مراکز قضایی  و دستورات و سفارشات پنهانی بعضی از  مراجع دینی  اینچنین به نظر میرسد بر خلاف قانون اساسی و قوانین جاری و حقوق شهروندی آقای لباف محکوم خواهد شد

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

خطاب دائمی قرآن : « لاتمم مکارم الاخلاق » 

 حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه

 

 

چاپ ايميل
  •  درباره تاویل و تنزیل آیات و جاودانگی خطاب قرآن

    از آب به راه های گوناگونی مثلا برای آشامیدن یا برای شست و شو استفاده می شود . آب آثار مختلفی در زندگانی ما دارد . به خاطر دارم که شاید حدود سی سال پیش دانشمندان شوروی راجع به آب و آثار آن تحقیقات زیادی کرده و شرح مفصلی نوشته بودند . در قرآن هم در یکی از آیات می فرماید : « من الماء کل شیء حی » (۲) ، هر چیزی زنده به آب است ؛ حیات به آب است . از این رو در بعضی خطبه های عرفانی در شان حضرت علی آمده است که « اصل الحیاه المائیه » ، علی ، سرچشمه حیات وابسته به آب است . سرچشمه آب حیات است ، آبی که انسان را همواره زنده نگه می دارد . ولی با این همه انس و آشنایی با آب ، با اینکه آب مثل هوا از قابل دسترس ترین امور به ما است ، با این همه سادگی و بساطت که آب دارد ، اگر کسی از ما بپرسد که آب چیست ، آن را تعریف کن ، نمی توانیم پاسخ دهیم . قرآن هم همینطور است . همین مقام را که آب در طبیعت دارد ، قرآن در ماوراء الطبیعه دارد . این همه بحث و نظر ، این همه پرس و جو ، این همه تحقیق درباره قرآن شده است . از بحث درباره ظاهر کلمات ، اعراب ، نحوه قرائت آنها تا مباحث دقیق عرفانی درباره لطایف معنوی قرآنی ؛ از مباحث فقهی و آیات الاحکام تا انواع نگارش خطوط قرآنی و تذهیب آنها همه جزو مطالب و مسائل قرآن شناسی است . بسیاری از ما مسلمانان با قرآن مجید مانوس هستیم و آن را به عنوان کلام الهی و کتاب مقدس دینی می خوانیم . یکی از دستورات فقری خواندن یومیه قرآن مجید و تدبر و تفکر در آن است . ولی با این همه انس با قرآن مجید و تحقیق و تفحص درباره آن ، حقیقت قرآن برای ما نامعلوم است و اگر کسی درباره این کتاب الهی بپرسد ، ما نمی دانیم چیست و چه بسا اقوال نسنجیده و نادرست درباره آن بگوییم . چنانکه در تاریخ اسلام شاهد آن هستیم که سوء استفاده های فکری فراوانی خصوصا از تفسیر به رای در قرآن شده است .
    آیات قرآن دارای وجوه و تقسیم بندی های گوناگونی است که شرح جامعی از آن در ابتدای تفسیر شریف بیان السعاده آمده است . یکی از مهم ترین اینها ، موضوع تنزیل و تاویل قرآن است . درباره تاویل قرآن ، تاویل ممدوح و مذموم ، فرق میان تاویل و تفسیر ، تفسیر به رای و ... مطالب مختلفی گفته شده است . خود کلمه تاویل در لغت به معنای بازگرداندن و رجوع به اصل و مبدا است . تنزیل هم در لغت به معنای پایین آوردن و فرود آوردن است . آیات قرآنی دارای تنزیل و تاویل است . تنزیل قرآن ، نزول آن از مراتب عالیه تا درجه مکتوب شدن و به صورت کتاب درآمدن است . تاویل آیات قرآن هم بازگرداندن آنها است به معنای اصلی و اولیه اش . قرآن مجید در طی بیست و سه سال بر پیامبر نازل شد و ایشان آن را ابلاغ کردند . سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چه کسی علم به تاویل قرآن دارد .
    در قرآن ، آیه پنجم سوره آل عمران ، می فرماید : « و ما یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم یقولون آمنا به کل من عند ربنا » . این آیه درباره تاویل آیات متشابه است - و به اعتباری دیگر تاویل کل قرآن است - و اینکه چه کسی تاویل آنها را می داند . بعضی از مفسران ، این آیه را چنین می خوانند که « و ما یعلم تاویله الا الله » و در اینجا آن را تمام می دانند و وقف می کنند . بنابر این قرائت ، کسی تاویل قرآن را نمی داند مگر خداوند . راسخون در علم هم کسانی هستند که در این باره از جهت تسلیم به خداوند می گویند : به آن ایمان آوردیم و همگی آنها از جانب پروردگار ما است ، ولی آنها تاویل قرآن را نمی دانند . ولی گروهی هم می گویند که واو در ابتدای جمله « و الراسخون فی العلم » واو عطف است و این جمله ، جمله عاطفه و ادامه همان جمله اول است . بنابر این قرائت ، تاویل قرآن را خداوند همچنین راسخون در علم می دانند . طرفداران هر یک از این دو قرائت در بیان نظر خود دلایلی آورده اند که در اینجا مجال ذکر آنها نیست .
    ولی قول دقیق ، بنابر نظر مصنف « بیان السعاده » این است که تاویل آن را به نحو اطلاق و آنگونه که در نفس الامر است کسی نمی داند جز خدا و معصومین (ع) ولی دیگر انبیا و اولیا در مقام راسخون در علم هر یک به قدر مقام و شان معنوی خویش آن را می دانند . اما تاویل به معنایی عام تر در مورد همه مومنان صادق است .
    برای فهم این مطلب به یکی دیگر از لطایف قرآنی یعنی موضوع ظاهر و باطن داشتن آن می پردازیم . در حدیثی نبوی آمده است که قرآن دارای ظهر [ به فتح ظاء ] و بطنی است و آن بطن هم دارای بطنی دیگر تا هفت بطن « ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعه ابطن » . ظاهرترین مصداق هر آیه همان است که شان نزول آن می باشد . و تنزیل قرآن مربوط به همین مرتبه است . خواننده قرآن و تامل کننده در آن برحسب مراتب فهم و درک معنوی خویش از ظاهر آیات به باطن آنها راه پیدا می کند . این است که در روایتی فرموده اند : « اقرا و ارقا » یعنی بخوان و بالا برو ؛ به مراتب بالاتر معنوی و عرفانی سلوک کن .
    تاویل به معنای عامش آن است که ظاهر قرآن را به بواطن آن برگردانیم . یعنی درست همانطور که قرآن به عنوان کلام الله در تنزیل خویش در سیر نزولی از مقام غیب الهی و باطن ، ظاهر و ظاهرتر شده بطوری که خلق الناس ، مخاطب آن قرار گرفته اند ، این مخاطبان و قاریان قرآن در سیر صعودی ، بنابر درجات عرفانی خویش ، آن را بیشتر و بیشتر می فهمند .
    شخصی از حضرت اباجعفر (ع) درباره این روایت پرسید که « در قرآن آیه ای نیست که دارای ظهر و بطنی نباشد . » حضرت فرمود : « ظهر آن تنزیلش و بطن آن تاولیش می باشد . » (۳) حال اگر قرآن مجید را منحصر به ظاهر آیات و موارد مربوط به شان نزول کنیم ، خطاب قرآن فقط منحصر به ۲۳ سال ایام رسالت پیامبر اکرم و همان مسلمانان و مومنان صدر اسلام و همان وقایع و حوادث و مسائل مطرح شده برای مردم آن زمان آن هم در جزیره العرب می شود . ولی اگر از این معنای ظاهری ( تنزیل ) عبور کنیم و به اصل و مبدا آیات بازگردیم ( تاویل ) همه انسان ها در همه زمان ها و در همه مکان ها می توانند مورد خطاب الهی قرار گیرند ؛ چنانکه در روایات نیز آمده که قرآن را چنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است . در این حال خطاب های « یا ایها الناس » ، « یا ایها الانسان » ، « یا ایها الذین آمنوا » ، فقط مربوط به انسان های ۱۴۰۰
    بر اساس تفاوت تنزیل و تاویل هم می توان گفت تفسیر قرآن علم نزول آیه یعنی دانستن شان نزول آن و مسائلی از این قبیل مباحث فقهی و لغوی درباره آیه است و تاویل قرآن ، بازگرداندن آن به معنایی است که مطابق ظاهر آیه است و احتمال آن می رود . مثال ساده این مساله در زندگی اجتماعی فعلی انسان ها این است که در قوانین مصوبه پارلمان معمولا هدف خاصی ذکر می شود و بر مبنای آن هدف مثلا می گویند : « برای تامین عدالت مقرر می گردد که ... » این قسمت ( تامین عدالت ) همیشگی ( البته به معنای معمولی ) است ولی مقررات با انطباق با زمان و مکان و برای همان منظور است . در این باره به زبانی ساده تر مثال هایی از قرآن ذکر می شود :
    در آیه ۴۳ ، سوره نساء می فرماید : « یا ایها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوه و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون » . معنای ظاهری آیه این است که به نماز نزدیک مشوید در حالی که مست هستید تا بدانید که چه می گویید . این آیه از نظر شان نزول مربوط به مراحل اولیه تحریم شرب خمر است . برای اینکه خداوند به یکباره شرب خمر را نهی نکرده بلکه ابتدا می فرماید به هنگام نماز خواندن ، مست نباشید . ولی تحریم قطعی آن در سوره بقره ، آیه ۲۱۹
    در یک معنا ( تاویل ) دیگر درباره جمله « حتی تعلموا ما تقولون » - تا بدانید که چه می گویید - می توان گفت : یعنی باید در نماز بفهمید که چه می گویید و کلام شما مصداق لقلقه زبان یا هذیان نباشد . مثلا وقتی می گویید « الحمد لله رب العالمین ایاک نعبد و ایاک نستعین » ، بدانید که چه می گویید و به که می گویید .
    اینها می تواند از مراتب مختلف باطنی فهم این آیه باشد . البته بعضی هایش در درجات مختلف است و بعضی ها تفصیل دیگری است . این تاویل ها تا آنجا که با ظاهر عبارات در مقام تنزیل مخالف نباشد ، می تواند مقبول و مستند باشد ولی متاسفانه گاه سوء استفاده هایی از تاویل قرآن شده است و لذا تاویل نزد عده ای معنای مذموم یافته و آن را به معنای تفسیر خلاف ظاهر به کار برده اند . چنانکه در مورد برخی از کسانی که به باطنیه مشهور شده اند رخ داده است . آنان بدون توجه به ظاهر آیات و مطابقت باطن با ظاهر قرآن را تاویل کرده اند .
    مصداق دیگر از این سوء استفاده آن است که گروهی از متکلمان در تفسیر قرآن مرتکب شده اند . آنان درباره مفاد آیاتی که در فهم ظاهری شان نمی گنجد - در مسائلی مثل جبر و اختیار یا رویت خدا - مرتکب تاویل های نادرست شده اند و خطاب به چنین کسانی مولانا می گوید : سال پیش دوران رسالت پیامبر نمی شود . است که می فرماید : « یسالونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعها » . در این باره کسی - با یک تاویل نادرست - سوال کرده بود که اگر شخصی در سلوک از حالت هوشیاری خارج شد ، از مصادیق سکاری ( مست ) در این آیه محسوب می شود . پاسخ این است که اگر کسی در این حالت عدم هوشیاری یا مستی معنوی باشد ، چیزی را نمی فهمد و به حالات خویش آگاهی ندارد و مثل آدمی می ماند که در حالت اغما یا بیهوشی بستری شده باشد . در این حالت او از خود اراده ای هم ندارد . ولی از این آیه چنین فهمیده می شود که مخاطب آن کسی است که دارای اراده است و می تواند نماز نخواند . این یک معنا ( تاویل ) باطنی - البته نادرست - می تواند باشد .

    کرده ای تاویل حرف بکر را / خویش را تاویل کن نه ذکر را
    بر هوا تاویل قرآن می کنی / پست و کژ شد از تو معنی سنی (۴)

    از مسائل مربوط به تنزیل قرآن و آیات ، مساله سوره ها و آیات مکی و مدنی است . درباره تفاوت این دو ، مطالب مختلفی گفته شده است ولی آنچه اجمالا می توان فهمید این است که آنچه در مکه بر پیامبر نازل شده مکی است و از اوصاف آیات مکی این است که چون مربوط به دعوت اولیه پیامبر به اسلام است ، دربرگیرنده اصول دین و مطالب اخلاقی است . در قیاس با آیات مکی ، می توان گفت آنچه در مدینه نازل شده ، مدنی است و چون این آیات مربوط به زمانی می شود که پیامبر در شهر مدینه ، جامعه اسلامی را تشکیل داده و به اقتضای اداره این جامعه باید قوانین و احکام جزایی نیز تشریع می شد ، آیات و سوره های مدنی مشتمل بر جزئیات احکام و قوانین است . مثال امروزی این امر این است که مثلا وقتی در کشوری جرمی زیاد می شود ، به مناسبت احتراز از وقوع جرم قوانین بیشتری درباره آن وضع می گردد . در ایام تاسیس حکومت اسلامی در مدینه نیز خداوند به مناسبت وقایع مختلف احکامی را تشریع می کرد و در بعضی آیات هم که احکامی تشریع نمی شد ، پیامبر می فرمود : به احکامی که در تورات آمده و در آنها حکم الهی است ( فیها حکم الله ) عمل کنند . ولی هر وقت ضرورت داشت آیاتی مشتمل بر احکام نازل می شد و تا زمانی که این آیات نسخ نمی شد ، قابل اجرا بود . ولی این ارجاع دائمی نبود ، از این رو در قرآن خطاب به پیغمبر (ص) فرموده است : « و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله » (۵) . به پیامبر دستور می دهد که حتی نظر مخالفین را هم بشنود ولی تصمیم نهایی با خود پیغمبر است . در مورد جامعه مومنین در سوره شوری ، مومنین را چنین توصیف می کند : « امرهم شوری بینهم » . بنابر این آنچه در قرآن گفته نشده است به شورای مومنین مربوط است . اما با توجه به آیه « لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه » (۶) ، سنت رسول خدا هم به منزله قانون است . با این حال باید توجه داشت کدام رفتار پیامبر سنت است و کدام رفتار ایشان برحسب مصداق آیه « قل انما انا بشر مثلکم » (۷) می باشد . لذا نمی توان گفت که چون حضرت شتر سوار می شدند ما هم اکنون باید شتر سوار شویم . تشخیص این مطلب خود از اموری است که قابل بررسی است و در مورد آن اختلاف نظر وجود دارد .
    از این رو در آیات مکی وقایع خارجی که موجب تنزیل است و لذا مقید به زمان و مکان است کمتر مورد نظر است . لذا احکام شرعی مثلا در در مسائل مالی در آنها کمتر آمده مگر به صورت مجمل و کلی که باز در آن هم جنبه اخلاقی غلبه دارد . مثلا جزو اوصاف نمازگزاران ( مصلین ) در سوره معارج ، آیات ۲۴ و ۲۵ ، می فرماید : « و الذین فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم » ، کسانی که در اموالشان برای سائل و محروم حقی معین قائل هستند . یکی از استنباط هایی که از آیه می توان کرد این است که اگر شما مخاطب این آیه شریفه هستید ، هرگاه کمکی به سائل و محروم می کنید ، منتی بر او نگذارید زیرا او بر مال شما حق دارد و در واقع شما حقش را می پردازید . این قسمت آیه همیشگی و تغییرناپذیر است . زیرا به جنبه اخلاقی قضیه نظر دارد اما آنچه زمان پیغمبر در عمل مشاهده شده است عملا بعدا قابل تغییر است مثلا دارایی هایی را که مشمول ذکات می شود امروز شهرنشینان کمتر دارند و بنابر این نمی توان گفت اسکناس زکات ندارد یا ربا ندارد . حل این مساله با اهل حل و عقد است . بنابر این آیه « و امرهم شوری بینهم » .
    با اینکه آیات مدنی بیشتر ناظر به احکام است ولی در آنها نیز خطاب قرآن مختص و منحصر به شان نزول این آیات و صرفا راجع به همان زمان و همان واقعه نمی شود بلکه همه قوانین و مقررات مربوط به آن امر باید در مسیر حکمت حکم باشد ، لذا حکمت تشریع حکم آن ، کلی و مربوط به همه زمان ها و همه مواردی است که مشابه آن می باشد منتهی به مناسبت خاصی نازل شده است . به عنوان مثال می توان از قضیه افک نام برد که در سال ششم هجری به ام المومنین عایشه تهمت زدند . البته این واقعه توطئه ای علیه اسلام نبود که اگر اینطور بود پیامبر تهمت زنندگان را طرد می کرد . در واقع ، توطئه ای بود که چند تن از زنان پیامبر ، امهات مومنین ، علیه زن دیگر ایشان ام المومنین عایشه کردند .
    در این باره پیامبر با چند نفر از جمله چند بار با علی (ع) مشورت کردند . علی یک بار به پیامبر عرض کرد چه چنین نیست ، زیرا « الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین » (۸) ؛ تو طیب و پاک هستی ، نصیب تو جز طیبه نمی شود . (۹) بنا به رای عده ای از مفسران به مناسبت قضیه افک ، آیه « ان الذین جاءوا بالافک عصبه منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم ... » (۱۰) نازل شد و به حد قذف (۱۱) و حکم لعان ذکر و یادآوری شد . ولی به قول اصحاب فقه ، خاص بودن سبب نزول ، علت تخصیص حکم نمی شود .
    در مورد حکم لعان (۱۲) نیز مشهور است که در سال نهم صدور یافت و شان نزولش آن بود که روزی یکی از صحابه ( منسوب صحابی بزرگ سعد بن معاذ یا سعد بن عباده ) به پیامبر عرض کرد که شما فرموده اید که حکم به زنا صادر نمی شود مگر اینکه چهار شاهد شهادت بدهند یا اقرار کنند و اگر غیر از این باشد باید هشتاد تازیانه بر تهمت زننده بزنند ؟ حضرت تایید فرمودند . در این هنگام یکی از مسلمانان ( پسر عم سعد ) رسید و گفت همسرش را در حالت زشتی دیده است . حضرت فرمودند : شاهدانت کیستند ؟ عرض کرد : شاهدی ندارم . حضرت فرمودند او را شلاق بزنید . در این حال دوستان او ( پسر عم سعد ) ناراحت شدند و عرض کردند : او اکنون بابت زنش ناراحت است . آیا سزا است تازیانه هم بخورد ؟ حضرت فرمود : نمی توان حکم خدا را تعطیل کرد . در این اوضاع حالت نزول وحی بر پیامبر نازل شد . صحابه می دانستند در حالت وحی ممکن است احکام عوض شود یا حکم جدیدی نازل شود . بنابر این درنگ کردند . پس از اینکه حالت وحی بر پیامبر تمام شد . فرمودند : آزادش کنید و حکم لعان [ به کسر لام ] را میان شوهر و زن جاری کردند .
    حال آیا می توان گفت این حکم فقط مربوط به زمان پیامبر بود ؟ یا اکنون نیز اگر چنین وضعی پیش آید همین حکم خدا جاری است ؟
    البته برخی از آیات قرآن مجید مثل « قل هو الله احد » شان نزولی ندارد و به مناسبتی نازل نشده چرا که از عالم بی زمانی و بی مکانی خبر می دهد . بسیاری از آیات مکی نیز چنین است ولی همان آیاتی هم که ناظر به زمان و مکان خاصی است و شان نزول خاصی دارد ، حکم آن عمومی است و در همه زمان ها جاری می شود . البته درباره جاودانگی احکام الهی باید به این دو نکته هم توجه کرد که :
    ۱. آنچه مطابق روح قانون شریعت است چون منطبق با فطرت می باشد دوام دارد اما جلوه های خارجی فطرت بر حسب زمان و مکان متغیر می باشد . فی المثل اصل ازدواج برای انسان ها - و حتی جانداران - قانون فطرت است منتهی در هر مذهب و آیینی به شکل خاصی و متناسب با اوضاع اجتماعی و جغرافیایی انجام می گردد که باید مورد نظر قرار گیرد . در مورد سن بلوغ دختر و پسر ، قرآن سن معینی را ذکر نمی کند . اصل جامعیت بلوغ چه در ازدواج و چه در عبادت منطبق با عقل غریزی و فطرت است ولی در هر منطقه جغرافیایی متفاوت است . سن بلوغ یک دختر یا پسر مثلا ده ساله در آفریقا و مناطق استوایی با هم سن خود در سیبری و اسکاندیناوی متفاوت است .
    ۲. در علم حقوق - چه در مبحث قانونگزاری و چه در مبحث قضاوت - معتقدند باید قانونگزار به نحوی قانون بنویسد که حتی یک مورد بسیار نادر و استثنایی را از نظر دور نکند . ولی اگر موردی سال ها و بلکه قرن ها حادث نشد ، نمی توان گفت حکم آن نسخ شده است بلکه باید گفت مصداق ندارد . بعضی احکام چنین است یعنی گرچه نسخ نشده ولی امکان اجرا ندارد . تنظیم چنین مقرراتی نشان دهنده مهارت و تسلط مقنن بر تمام نیازهای اجتماع است . مساله اجازه تعدد زوجات در اسلام از این گونه امور است . البته باید به این نکته توجه کنیم که در قضاوت یا اعمال خود ، مصداق این بیت مثنوی باشیم که « چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا » (۱۳) .
    در همان قانونی که از لحاظ حقوقی چنین اجازه ای داده شده است از لحاظ اخلاق دینی می فرماید : « و لن تستطیعوا ان تعدلوا ... » (۱۴) توجه کنیم که نه تنها امر به تعداد زوجات نشده بلکه تا حدی نهی نیز شده است و از این رو نباید اجازه را با امر اشتباه کرد .
    در مورد برده داری نیز چنین است . ابتدائا توضیح دهم که در دوران گذشته برده داری در جوامع مختلف با مقررات متفاوتی برقرار بود و بنابر آنچه مورخان می گویند در سال ۱۸۶۳ میلادی یعنی مقارن جنگ های انفصال در آمریکا توسط آبراهام لینکلن رسما لغو شد . با این حال اعلامیه لغو تا مدت ها ابزار استعمار و استثمار بود و بدین ترتیب برده داری قدیم تبدیل به استثمار و عبودیت شد و کارخانه ها جای ارباب های قدیم را گرفتند . در مورد اسلام حقیقت این امر است که اسلام برده داری را برقرار نکرد بلکه مقرراتی را برای نظام موجود برده داری مقرر کرد که به تدریج محدود و نهایتا منتفی شود . اسلام به جای لغو یکباره و روانه کردن هزار[ان] غلام و برده ای که کاری بلد نبودند و آزادی یکباره همه آنها که اقتصاد جامعه را مختل می کرد ، راه های فراوانی را به عنوان واجب و مستحب برای آزادی آنان گذاشت و در تکمیل آن راه ورود به بردگی را نیز محدود نمود که بعد از غیبت امام عصر به کلی مسدود شد و اگر به این دستورات رفتار می شد ، پس از یک قرن هیچ برده ای باقی نمی ماند . (۱۵)
    جاودانگی خطاب الهی فقط در مورد احکام اجتماعی نیست ، مثال اخلاقی آن ، یکی از آیات مکی است . اولین آیات سوره عبس این است : « عبس و تولی ان جاءه الاعمی و ما یدریک لعله یزکی » ، رو ترش کرد و سر خویش را برگرداند از اینکه آن نابینا پیش او آمد . تو چه می دانی شاید او تزکیه شود . شان نزول این آیات این است که روزی پیامبر عده ای از مستکبران مکه را نصیحت می کردند . در این هنگام ابن ام مکتوم که از صحابه خاص پیامبر ولی نابینا بود ، قدم زنان وارد شد و ندید که پیامبر با آنان در حال سخن گفتن و دعوت به اسلام است ، و از دور از پیامبر درخواست کرد که برایم از قرآن بخوان تا پاک شوم . حضرت چیزی نفرمودند و او هم چند بار درخواست خود را تکرار کرد . پیامبر به او رو ترش کردند و رو برگردانیدند . او نیز عازم خانه اش شد که آیات مذکور نازل شد . پیامبر بلافاصله دویدند و صدایش زدند و دلجویی کردند . البته بعضی از مفسران هم می گویند که این آیات چون مشتمل بر عتاب است و عتاب دون شان پیامبر است ، درباره ایشان نبوده است . در حالی که چنین چیزی بی هیچ وجه نه تنها از شان پیامبر نمی کاهد بلکه آن را بالا می برد . تنزیل این آیه چنان بود که گفته شد ولی تاویل آن ، عتاب است به همه کسانی که از برادران مومن خویش رو برمی گردانند . بنابر این در اینجا نیز قرآن کریم همانطور که داستان های دیگری را برای آموزش مسلمین فرموده است این واقعه را ذکر کرده و خواسته است که خود ما نتیجه گیری کنیم . آن نتیجه قابل نسخ نیست و خود آیات به عنوان ذکر واقعه تلقی می شود نه حکم فقهی و شرعی و از این نظر است اگر گفته می شود : « خطاب قرآن جاوانه است » .
    چنین نیست که مخاطب آیات قرآنی ، اعم از مکی و مدنی ، مسلمانان زمان پیامبر باشند . منتهی باید کسانی باشند که مخاطب آن گردند ، ترجمان آن شوند و آن را به زبان درآورند ، چنانکه علی (ع) می فرماید : « و هذا القرآن انما هو خط مستور بین الدفتین لا ینطق بلسان و لا بدله من ترجمان و انما ینطق عنه الرجال » (۱۶) ؛ این قرآن خط نوشته ای [است] میان دو جلد که به زبان درنمی آید و ناچار باید آن را ترجمانی باشد . کسانی که آن را به زبان در می آورند . از این روست که علی (ع) درباره خویش فرمود : « انا القران الناطق و البرهان الصادق » ، من قرآن ناطق و برهان صادق هستم ، رسول اکرم (ص) به علی (ع) فرمود : تو برای تاویل قرآن می جنگی همانطور که من برای تنزیل آن جنگیدم .
    سبب این که دستور داده شده است که قرآن را بخوانیم و در آن تامل و تفکر کنیم همین است که مخاطب قرآن شده ، به درک معانی جاودان آن نائل شویم .
    انشاالله

    پاورقی :

    ۱. متن منقح و مفصل بیانات آقای مجذوبعلیشاه در تاریخ ۸۴/۳/۱۹ .
    ۲. سوره انبیاء ، آیه ۳۰
    ۳. بصائر الدرجات / صفار قمی ؛ تصحیح حاج میرزا محسن کوچه باغی تبریزی .-- انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی / ص ۱۹۶
    ۴. مثنوی مولوی / طبع نیکلسون / دفتر اول ، ابیات ۱۰۸۱ - ۱۰۸۰
    ۵. سوره آل عمران ، آیه ۱۵۹
    ۶. سوره احزاب ، آیه ۲۱
    ۷. سوره کهف ، آیه ۱۱۰ ؛ سوره فصلت ، آیه ۶
    ۸. سوره نور ، آیه ۲۶ : مردان ناپاک برای زنان ناپاک و زنان پاک برای مردان پاک هستند .
    ۹. در امور مالی نیز همین مساله صادق است که :

    گر بگیر خون جهان را مال مال / کی خورد مرد خدا الا حلال

    ۱۰. سوره نور ، آیه ۱۱
    ۱۱. افک و قذف در لغت به معنای تهمت زدن است .
    ۱۲. لعان در لغت به معنی دور کردن و طرد کردن است و در اصطلح فقهی یعنی گفتن « لعنت خدا بر کسی که دروغ می گوید » به ترتیبی که در احکام شرعی آمده است .
    ۱۳. مثنوی مولوی ، دفتر پنجم ، بیت ۱۴۰۷
    ۱۴. سوره نساء ‌، آیه ۱۲۹
    ۱۵. برای تفصیل این مطلب رجوع کنید به مقاله « برده داری در اسلام » در عرفان ایران ، شماره ۱۹ ، صص ۱۸ - ۱۰
    ۱۶. نهج البلاغه ، خطبه ۱۲۵

     

    منبع :

    عرفان ایران ( مجموعه مقالات ) شماره / گردآوری و تدوین سید مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۴ / ص ۵ 

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

جايگاه تصوف در حيات ديني

چاپ ايميل

شريعت، از نظر اهل تصوف و عرفان، با همه اهميت و با وجود اينكه نشان از حقيقت و حق تعالي دارد و داراي خصلت از اويي و به سوي اويي است - تنها راه برون به گفت انبيا است، افروختن چراغ است براي ديدن، بندكردن خود است به حبل آسماني، نشانه نياز است و تلاش براي ديدن حق است در پرتو چراغ، ديدن اوست در عين ديدن خود و از اين قبيل و نه بيش از آن.
اما آيا كار خلق با حق در اين مرحله پايان مي پذيرد؟ آيا تنها دانستن و افروختن چراغ - كه صدالبته شرط لازم نيل به مقصد است - فرد را به مقصد نيز مي رساند؟ هدف رسيدن به منزل است يا شنيدن اوصاف آن و از دور نگريستن بدان؟ روشن است كه دين يا شرع و به عبارت روشن تر مذهب - از مصدر ذهاب به معناي رفتن - متضمن معناي سير و حركت به سوي مبدا و شارع است، اما از طرفي نيل به به حق يا <حقيقت> كه جان است و مغز و لب دين، از آنجا كه راه برون فاني است به باقي، مادام كه فرد متصف به اوصاف فاني است، دست نيافتني است، زيرا وصال دو چيز، فرع بر وجود سنخيت بين آنهاست. اينجاست كه راز متعال و منزه بودن حق در عين نزديكي و در دسترس بودن وي - بنا بر مفاد آيات فراوان قرآني - گشوده مي گردد.
دوري در عين نزديكي، بي نهايت كوچك در برابر بي نهايت بزرگ! اما هر دو به هم نزديك، ارتباط اين دو دور و نزديك چگونه است؟ خداوند خود پاسخ داده است: <قل ما يعبوا بكم ربي لولادعاوِكم> يعني اگر خواندن شما نباشد، پروردگار من به شما اعتنايي نخواهد كرد، اما خواندن و دعا چيست؟ دعا در واقع اقرار به نقص و فقد و سيه رويي است و تنها سرمايه بنده است و اين اقرار موجب توجه حق به خلق و پل ارتباطي بي نهايت كوچك با بي نهايت بزرگ است، چرا كه غير از اين فقر و نداري هرچه هست، همه از اوست، نقص از او نيست و فقر و او ذاتي واجب است و متكمل جميع صفات. پس ابتدا شرع است كه شنيدن است درباره حق، آنگاه وقوف به ضعف و فقد و احساس بعد، سپس پناه بردن به وي با احساس سنخيت حاصل از نزديكي بدو - كه از روح خود در بندگان دميده است - و در اينجا زايش طلب يا اولين وادي طريقت، ضرورت مي يابد.
اما از آنجا كه انسان در عالم كثرت گرفتار است، تنوع صور و اشكال - كه آنها را واقعي مي پندارد - طي اين مراحل را بسيار مشكل مي سازد. طريقت يا تصوف، وظيفه شرك زدايي و رهانيدن انسان از زندان عالم كثرت و نيل وي به توحيد را به عهده دارد.
در اين سير، شريعت با طريقت همواره همراه است، زيرا هدف وصل شدن به حقيقت و مغز است و وصال فرع بر شناخت و ريشه در خاك شناخت دارد. هر وصال خاصي از زمين و خاك خاصي روييده و ثمره هر درختي مطابق با خاكي است كه در آن ريشه دارد و لذا سالك در مسير حق نمي تواند اتباع اوامر و اجتناب از نواهي نازله آن حق نداشته باشد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند چنان كه مشايخ صوفيه گفته اند: <شريعت امر بود به التزام بندگي و حقيقت، مشاهدت ربوبيت بود. هر شريعت كه مويد نباشد به حقيقت، پذيرفته نبود و هر حقيقت كه بسته نبود به شريعت، با هيچ حاصل نيايد... شريعت پرستيدن حق است و حقيقت، ديدن حق است. شريعت قيام كردن است به آنچه فرمود و حقيقت، ديدن است آن را كه قضا و تقدير كه دست و پنهان و آشكار كه دست.>
مشايخ تصوف و عرفان در خلال قرون متمادي از كيفيت اين سير روحاني، مقامات و طي منازل و احوال سالكان طريق، سخن ها گفته و كتاب ها نوشته اند. اقوال در كيفيت احوال و اصلان و نيل به كمالات مختلف است. در عصر ما نيز دانشمندان و فرزانگاني به روشنگري در اين راه پرداخته، حجاب غموض و پيچيدگي آثار عارفاني چون جلال الدين محمد مولوي، ابن عربي و حافظ را به مدد شرح و تفسير روشنگري خود كنار زده و گوهرهاي ناب گنجينه حكمت متصوفه را صيد كرده اند. از اين رازدانان، كساني همتي والاتر داشته در بردن و معرفي اين گنجينه به فراسوي مرزهاي دارالاسلام به ويژه در ميان جامعه علمي جهان جديد. دكتر سيدحسين نصر، مولف كتاب حاضر كه ترجمه آن سال ها پس از تاليف آن اينك ارائه شده، از دانشمنداني است كه عمر پربار خود را مصروف اين مهم كرده است و زندگينامه وي كه به پاس قدرداني از كوشش هاي خستگي ناپذير و كم نظير او در اين ترجمه، گردآوري شده، فقط نمايانگر بخشي از حيات علمي پرثمر اوست. چاپ نخست اين كتاب با عنوان مقالات عرفاني چاپ شده، ولي عنوان مذكور در چاپ هاي بعد به تصوف پويا تغيير يافته و مقالات آن در سه بخش تنظيم گرديده است: بخش نخست كتاب به آموزه هاي بنيادين تصوف از قبيل جايگاه عقل و وحي، مقامات و احوال و... اختصاص دارد. بخش دوم شامل دو بحث مهم تاريخي يعني رابطه تاريخي و معنوي تصوف با تشيع و ويژگي هاي تصوف قرن هفتم و تاثير مكتب ابن عربي مي باشد. بخش سوم را مولف به نحوه مواجهه تصوف با مسائل مهم جهان جديد از قبيل دستمايه هاي عرفان اسلامي در حل بحران محيط زيست، نوگرايي و تحول خواهي تمدن جديد و موقف عارفان در حل مشكلات مربوط به اختلافات و رويارويي بين پيروان اديان بزرگ در عالم جديد اختصاص داده است. با نگاهي به بخش هاي مذكور، مترجمان عنوان <آموزه هاي صوفيان از ديروز تا امروز> را براي اين ترجمه برگزيده اند.

نويسنده: صدرا صدوقي

روزنامه اعتماد ملي

 

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 
شرح مختصر احوال محبوب اولیاء الله حضرت آقای حاج علی تابنده محبوب علیشاه(طاب ثراه) چاپ ايميل

هو

121

فراق دوستانش باد و یاران                   که ما را دور کرد از دوستداران

مخدوم مبارک جناب آقای حاج علی تابنده(محبوب علیشاه) اولین فرزند ذکور مرحوم مبرور جناب آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی(رضا علیشاه) اعلی الله مقامهما الشریف، در روز سه شنبه هفتم ذیحجه الحرام 1364 هجری قمری برابر با 22 آبان 1324 هجری شمسی و مطابق با 13 نوامبر 1945 در تهران متولد گردیدند و تحت توجّهات جدّ بزرگوار خویش جناب آقای حاج شیخ محمد حسن بیچاره بیدختی(صالح علیشاه) قدس سرّه و پدر عالیمقدارشان ایام کودکی را در بیدخت گناباد و تهران گذراندند. در همان ایام کودکی نزد پدر بزرگوار خویش به قرائت و یادگیری قرآن مجید پرداخته و اولین کلامی که در ذهن و خاطر ایشان جای گرفت، کلام الهی بود.

سپس برای تحصیل ابتدایی به مدرسه جامی بیدخت رفته و در خارج از مدرسه نیز مقدمات علوم دینی و ادبی را نزد پدر و مدرّسین آن دیار از قبیل مرحوم ملّا خداداد خیبرگی و دیگران فرا گرفته، سپس برای ادامه تحصیل به تهران رفته و تحصیلات متوسطه را در رشته ادبی در دبیرستان دارالفنون ادامه دادند. در خرداد 1342 موفق به دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان مذکور شدند. در تمام ایّام تحصیل تحت نظارت و مراقبت مستقیم و غیر مستقیم پدر خویش بودند و در این مدت کراراً به بیدخت مسافرت می نمودند و از فیوضات معنوی جناب آقای صالح علیشاه بهره می بردند و به مرور زمان شوق طلب و اشتیاق به راهیابی از طریق حقیقت در جان عزیزش شعله ور شده و سر و جانشان هم زبان شده که:

عشقت مرا چه بی سر و سامان نکرد، کرد                  سرگشته ام به کوه و بیابان نکرد، کرد

تا اینکه در روز یکشنبه 15 ربیع الثانی 1384 برابر با اول شهریور 1343 پس از نماز مغرب و عشاء به دست مبارک جناب آقای صالح علیشاه و به دلالت پدر بزرگوار خود و با حضور شیخ مکرم مرحوم آقای حاج سید هبه الله جذبی(ثابت علی) مشرف به فقر و وارد در سلوک الی الله شدند.

ایشان تحصیلات عالیه را ابتدا در دانشگاه مشهد و سپس در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ادامه داده و از دروس اساتیدی هم چون دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر سید جعفر شهیدی بهره مند شدند و پایان نامه تحصیلی خود را به راهنمایی دکتر سید حسن سادات ناصری تحت عنوان سیر عرفان در ادبیات قرون ششم و هفتم به پایان رسانده و در سال 1348 شمسی با اخذ درجه لیسانس در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل شدند. در مدت تحصیل در دانشگاه برای تأمین هزینه تحصیل خود غالباً به تدریس در دبیرستانهای تهران اشتغال داشتتند.

جنابش پس ار پایان دوره سربازی در سال 1351 شمسی به امر پدر بزرگوار خویش و به منظور امرار معاش از دسترنج خود وارد شرکت نفت گردیده و به جهت دارا بودن حسن خلق و تدیّن همواره مورد محبت و احترام عموم کارمندان آن وزارتخانه بود و تا دی ماه 1368 که به منظور انجام وظایف محوله فقری به درخواست خود بازنشسته شدند، در همان وزارتخانه مشغول به کار بودند.

ایشان در سال 1355 شمسی با صبیه محترم مرحوم آقای عبدالعلی شیدانی ازدواج کردند که حاصل این وصلت دو فرزند ذکور به نام آقایان رضا و رحمت الله است.

معظمٌ له در اسفند سال 1344 شمسی موفق به تشرف به خانه خدا و انجام حج تمتّع و زیارت روضه نبوی و مشاهد مشرفه گردید. در سال 1351 شمسی نیز در خدمت والد معظم و در سال 1353 شمسی نیز مجدداً توفیق زیارت خانه خدا و عمره مفرده یافتند و سپس به منظور سیر آفاق به کشورهای سوریه، مصر و لبنان مسافرت کردند. هم چنین در سال 1355 شمسی در خدمت پیر بزگوار به زیارت عتبات عالیات مشرف شده و با مراجع بزرگ شیعه از قبیل آیت الله العظمی سید محسن حکیم، آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی ملاقات نمودند. و علاوه بر این اسفار زیارتی، در ملازمت پدر بزرگوار در داخل و خارج از جمله هندوستان و سایر ممالک عربی و ممالک اروپایی مسافرتهایی نموده اند.

جنابش پس از رحلت جناب آقای صالح علیشاه در مرداد 1345 شمسی، خدمت پدر بزرگوار خویش تجدید عهد نموده و از آن پس همان وجه ملکوتی که در رخساره جد بزرگوارش هویدا بود در چهره پدر مکرم خویش به عیان می دید و زبان دل مترنّم این بیت بود که:

چو ز عشق توست دردم، تو خود آشنای دردی                         نظری به دردمندان که نگاه توست درمان

از این به بعد ایشان مورد عنایات و توجهات خاص معنوی پدر عالیمقدار خویش قرار گرفت. هم چنین به دستور معظمٌ له مأمور به تحصیل علوم دینی و اخد دستورات سلوکی و ریاضات شرعی نزد مرحوم آقای حاج سید هبه الله جذبی شدند و ابتدا متفرقاً و سپس به طور منظم از سال 1358 شمسی تا هنگام درگذشت مرحوم آقای جذبی در فروردین 1364 ادامه یافت.

معظمٌ له از اول سال 1359 شمسی که حضرت آقای رضاعلیشاه در تهران ساکن شده بودند تا پایان حیات صوری آن جناب هر روز سحر شرفیاب حضورشان می شده و در سفر و حضر غالباً در خدمتشان بودند و موسی وار از آن خضر دوران درس عشق می آموختند. تا اینکه توفیق الهی رفیق راه گشت و مجاهدت ثمر داد و جناب آقای محبوب علیشاه در تاریخ پانزدهم شعبان 1401(28 خرداد1360) موفق به اخذ اجازه امامت جماعت فقرا از جانب حضرت آقای رضاعلیشاه شدند. اما حضرتش فرموده بودند که فعلاً علنی نشود تا اینکه بر اساس رویایی که مشاهده فرموده بودند، این اجازه در شب دوشنبه 30 محرم 1407 برابر با 13 مهر 1365 توسط مرحوم آقای سلطانعلی سلطانی در حسینیه امیرسلیمانی و در مجلس فقری با حضور دو تن از مشایخ سلسله مرحوم آقای حاج محمدخان راستین(درویش رونق علی) و آقای حاج شیخ عزیزالله محقق نجفی(مظفر علی) رحمت الله علیهما قرائت شد و برای اولین بار مرحوم آفای راستین و مرحوم آقای محقق عبا بر دوش جناب آقای محبوب علیشاه انداخته و اولین نماز جماعت با حضور مشایخ مذکور و اخوان حاضر در حسینیه به وسیله معظمٌ له اقامه شد.

پس از طی مراتب سلوک و تهذیب نفس در شب قدر 21 رمضان 1405 برابر 20 خرداد 1364 فرمان دستگیری طالبان و راهنمایی جویندگان راه برای ایشان با لقب مبارک"محبوب علی" از طرف پدر بزرگوار صادر شد. و پس از چند سال تأخیر در اول شعبان 1410 برابر 18 اسفند 1368 در منزل حضرت آقای رضا علیشاه و با حضور چند تن از مشایخ سلسله و اخوان مکرم خوانده شد. به این ترتیب که حضرت رضاعلیشاه فرمان را ابتدا به مرحوم آقای حاج شیخ عبدالله صوفی(درویش عزّت علی) مرحمت نمودند که بخوانند، ایشان پس از زیارت فرمان به علت کهولت سن قادر نبودند که ایستاده متن فرمان راقرائت نمایند، لذا آقای حاج یوسف مردانی(درویش صدق علی) این مهم را انجام دادند.

معظمٌ له پس از دریافت فرمان ارشاد و دستگیری از آنجا که جناب آقای رضاعلیشاه به دلیل کهولت سن کمتر می توانستند برای دیدار با فقرای ساکن شهرستانها به مسافرت بروند، لذا جناب آقای محبوب علیشاه به امر پدر بزرگوار جهت رسیدگی به امور فقرا و دیدار آنان اقدام به مسافرت می نمودند. چنانکه در یکی از این اسفار، آقای حاج یوسف مردانی(درویش صدق علی) نیز در التزام رکاب معظمٌ له بوده و از فیوضات معنوی ایشان فیض یاب بودند.

حضرت آقای رضاعلیشاه چندی بود که بنابر فرموده خود به الهام غیبی مترصد بودند که فرمان جانشینی در طریقت را برای فرزند برومند مرقوم نمایند و حتی در ضمن نامه ای به آقای حاج سید هبه الله جذبی به این مسأله اشاره کرده بودند ولی به دلایلی در این کار درنگ می نمودند تا اینکه در چند رویا، جناب آقای صالح علیشاه ایشان را مأمور به این کار کردند و بالاخره معظمٌ له در عید غدیر 1406 قمری برابر 2 شهریور 1365 فرمان جانشینی فرزند مکرم با لقب مبارک"محبوب علیشاه" مرقوم فرمودند و به تناسب اوضاع چند بار دیگر در زمانهای مختلف کتباً بر این فرمان تأکید نمودند، لذا پس از رحلت حضرت آقای رضا علشاه در روز چهارشنبه 11 ربیع الاول 1413 برابر 18 شهریور 1371 حضرت آقای محبوب علیشاه بنا بر نصّ صریح بر مسند ارشاد طریقه نعمت الهی گنابادی نشستند ولی آنچنان دل در گرو دلدار داشت که بدن خاکی تحمل روح ملکوتی ایشان را نمی نمود و بی صبرانه تمنّای وصال می فرمود.

مرگ ما هست عروسی ابد                           سرّ آن چیست؟ هو الله احد

لذا دوره قطبیت آن مقتدای سالکان- همانطور که خود فرموده بودند و به دوره قطبیت جدّ اعلای خویش حضرت آقای نورعلیشاه ثانی تشبیه می کردند- چندی طول نکشید و از آنجا که دوران حیات ظاهری خود را کوتاه می دیدند و از طرفی بر علوّ مراتب ظاهری و باطنی عمّ معظّم خویش حضرت آقای حاج دکتر نور علی تابنده زیّد عزّه العالی که سمت مشاورت پدر بزرگوار و خود ایشان را نیز داشتند، واقف بودند. لذا در همان روز رحلت حضرت آقای رضاعلیشاه اجازه اقامه نماز جماعت در مجلس فقری و سپس در نهم ربیع الثانی1413 برابر 15مهر1371 مصادف با سالگرد رحلت حضرت آقای صالح علیشاه اجازه دستگیری و تلقین ذکر و فکر را برای ایشان با لقب" مجذوب علی" مرفوم فرمودند و سپس در تاریخ سه شنبه 22 ربیع الثانی سال 1413 برابر 28 مهر 1371 که مصادف با چهلمین روز رحلت آقای رضاعلیشاه بود، معظمٌ له را با لقب مبارک"مجذوب علیشاه" به وصایت معنوی و جانشینی خویش تعیین کردند و از جمله اوصافی که حضرت آقای محبوب علیشاه در این فرمان برای حضرت مجذوب علیشاه بیان کرده اند، این است که معظمٌ له مراتب فقر و فنا را طی کرده و صدر صافی و قلب وافی یافته اند. هم چنین جناب محبوب علیشاه  چندی قبل از رحلت چند تلگراف برای آقایان مشایخ سلسله مرقوم فرموده و در داخل پاکت در بسته و مُهرشده قرارداده و نزد یکی ار فقرا به امانت گذارده بودند تا پس از رحلتشان مخابره شود و در این تلگرافها خبر از رحلت قریب الوقوع شان بود و جانشین خود را حضرت آقای مجذوبعلیشاه معرفی کرده و دستور به متابعت از ایشان داده بودند. تا اینکه در ابتدای ماه مبارک رمضان 1417 قمری وضعیت جسمانی آن حضرت رو به ضعف رفت و روز قبل از رحلت فرموده بودن که چند شب است که نمی خوابم ولی با وجود کسالت زیاد فریضه روزه را ترک نکردند و گویی حالت کسی را داشتند که به ضیافتی فراخوانده شده و منتظر رفتن هستند. بالاخره در صبح پنجشنبه 6 رمضان 1417 برابر 27 دی 1375 شمسی به واسطه عارضه ایست قلبی روح ملکوتی آن مقتدای عرفان از قید و زحمت تن رهایی یافته و به وصال محبوب رسید و تمامی ارادتمندان را به سوگ خود نشاند.

او خوش نشست در حرم بارگاه قدس                        لیکن به غم نشاند دل ما را از حسرتش

پیکر مطهر آن جناب در میان انبوه عزاداران از تهران تشییع شد و طی مراسم باشکوهی و با اقامه نماز توسط حضرت آقای دکتر نورعلی تابنده(مجذوب علیشاه) ارواحنا فداه برآن بدن ملکوتی صفات، در مزار سلطانی بیدخت مجاور قبر پدر و اجداد مکرمش به خاک سپرده شد.

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد                                یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع                           از خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

با آنکه ایّام قطبیت آن جناب بسیار کوتاه بود ولی به واسطه داشتن فضایل اخلاقی و جاذبه معنوی والا در همین مدت قلیل به مصداق: الاسماء تنزل من السماء ، محبوب دلهای دوست و بیگانه شدند، چنانکه جانشین فقری ایشان جناب آقای مجذوب علیشاه نیز درباره معظمٌ له فرمودند که: ((.. مصداق بارز شعر حافظ بودند:" خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود." دوران رهبری عرفانی ایشان چهار سال و چند ماه بود ولی در همین دوران کوتاه در دلهای ارادتمندان" آنچنان جای گرفت که مشکل برود."))

جنابش دارای آثار علمی نیز بودند که عبارتند از:

1- رساله سیرعرفان در ادبیات قرون ششم و هفتم هجری، که پایان نامه تحصیلی معظمٌ له می باشد.

2- رساله حضور قلب

3- رساله در جبر و تفویض

4- مکتوبات(مجموعه ای از جواب به سوالات سائلین)

5- خورشید تابنده، در شرح احوال احوال و آثار حضرت آقای رضاعلیشاه که نام این کتاب برگرفته از رباعی مشهور ایشان می باشد که به جهت تیمّن در اینجا ذکر می شود:

تابنده صالح زمان گردیدم                             تابنده چو خور در آسمان گردیدم

در راه رضای دوست گشتم پویان                    زان رو به رضاعلی عیان گردیدم

در پایان، سالروز رحلت آن محبوب اولیاء الله و مقتدای عارفان را به جمیع سلّا ک الی الله و پویندگان راه الهی تسلیت عرض می نماییم و از درگاه ایزد منان دوام افاضات ظاهری و باطنی جانشین آن بزرگوار حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده(مجذوب علیشاه)ادام الله ظلّه العالی را خواستاریم.

باز باش ای باب بر جویای باب                   تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد                             بارگاه ما له کفواً احد

 

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

كمدي الهي ايراني

 

 

چاپ ايميل

ارداويراف نامه ،«كمدي الهي » ايراني در 1000 سال پيش از دانته

در حدود ده قرن پيش از «كمدي الهي» شرح سفر يك آدم
كمدي الهي ايراني چاپ ايميل

ارداويراف نامه ،«كمدي الهي » ايراني در 1000 سال پيش از دانته

در حدود ده قرن پيش از «كمدي الهي» شرح سفر يك آدم زنده به دنياي ارواح در «ارداويراف نامه» كه از آثار معروف زرتشتي است آمده است.

«ارداويراف» يك مصلح زرتشتي است كه بدنياي ارواح صعود مي‌كند تا در آنجا حقيقت را از نزديك ببيند و خبر آن را به خاك نشينان برساند. اين مجموعه تا حدي مفصل است، و ترجمه تمام آن قبلا توسط مرحوم رشيد ياسمي منتشر شده است. قسمتهائي از آن بعنوان نمونه چنين است:

... چنين گويند  كه يك‌بار اهرو زرتشت ديني كه از اهورامزا پذيرفت اندر كيهان روانه كرد – تا پايان سيصد سال دين اندر پاكي و مردمان در بيگماني بودند- پس اهريمن پتياره، اسكندر رومي مصر نشين را بخيزانيد و بغارت گران و  ويراني ايرانشهر فرستاد تا بزرگان ايران بكشت و پايتخت خدائي را آشفته و ويران كرد ... و آن اهرمن پتياره بدبخت گجسته بدكردار ... خود رفته بدوزخ افتاد.

پس بسيار آئين و كيش و گردش و بدگماني و بيداد در كيهان به پيدايش آمد.پس موبدان و دستوران دين كه بودند بدرگاه پيروزگر آذر فر نيغ انجمن آراسته بسيار آئين سخن راندند و بر آن شدند كه ما را چاره بايد خواستن تا از ما كسي رود و از مينو كان (ساكنان آن جهان) آگاهي آورد كه مردم دين اندرين هنگام بدانند كه اين پرستش و درون و آفرينگان و نيرنگ و پايتابي كه ما بجا آوريم بيزدان رسد يا بديوان و بفرياد روان ما رسد يا نه؟

پس آن هفت مرد بنشستند و از هفت سه و از سه يكي ويراف نام بگزيدند... پس سروش اهرو و آذر ايزد دست او گرفتند و گفتند كه بيا تا ترا نمائيم بهشت و دوزخ و روشني و خواري – و بتو نمائيم تاريكي و بدي و رنج و ناپاكي و اناكي (عقاب) و درد و بيماري و سهمگيني و بيمگيني و ريشگوني (جراحت) و گوردكي (تعفن) و باد افره گونه گونه ديوان و جادوان و بزهكاران كه بدوزخ گيرند.

... جائي فراز آمدم؛ ديدم روان مردمي چند كه بهم ايستاده‌اند. پرسيدم از پيروزگر سروش و اهرو و آذر ايزد كه اوشان كه‌اند و چرا اينجا ايستند؟ گفت كه اينجا راهمستكان خوانند (اعراف) و اين روانان تا حشر اينجا ايستند اوشان را پتياره ديگر نيست.

... پس سروش اهر و آذر ايزد دست من فراز گرفتند و از آنجا فراز تر رفتم – جائي فراز آمدم – رودي ديدم بزرگ و شرگين و دوزخ تر كه بسيار روان و فروهر در كنار آن بودند . پرسيدم كه هستند كه با رنج ايستاده‌اند؟ گفتند اين رود اشك آن بسياري است كه مردمان از پس گذشتگان از چشم بريزند.

... ديدم روان گناهكاران را – و آنقدر بدي و زشتي بروانان آنان آيد كه هرگز در گيتي چندان سختي نديده‌اند. و با آنان سختي بسيار رسد. پس بادي سرد كوري (متعفن) به استقبال آيد. آن روانان چنان دانند كه از باختر زمين (شمال) و زمين ديوان آيد- بادي متعفن تر از آنها كه در گيتي ديده است. در آن باد بيند، دين خود و عمل خود را بصورت زني بدكار گنده و پشخته .

... پس فرازتر رفتم. چنان سرما و دمه و خشكي و گند ديدم كه هرگز در گيتي آن آئين نه ديده و نه شنيده بودم. فراز تر رفتم ديدم مدهش دوزخ ژرف مانند سهمگين‌ترين چاه بتنگتر و بيمناك‌تر جاي فرود برده شده بود. بتاريكي چنان تاريك كه بدست فراز شايد گرفتن و چنان تنگ بود كه هيچ كس از مردم گيتي آن تنگي را نشايد وهر كس در آن بود چنين مي‌انديشيد كه تنهايم. با اينكه سه روز و شبان آنجا بود مي‌گفت كه نه هزار سال بپايان رسيد، مرا بهلند. همه جا جانوران موذي بود كه كمترين آنها به بلندي كوه ايستاده بودند – از روان بدكاران چنان مي‌گسستند و در چنگ مي‌گرفتند و خرد مي‌كردند، كه سگ استخوان را ... من بآساني از آنجا اندر گذشتم، با سروش اهرو و آذر ايزد.

... جائي فراز آمدم و ديم مردي را كه روانش بشكل ماري به نشيم اندر رفته و از دهانش بيرون مي‌آمد و ماران بسيار همه اندام او را فرو همي گرفتند – پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان آنگونه بادافره برد... گفتند اين روان آن بدكيش مرد است كه مردي را بر خويشتن هشت اكنون روانش چنين بادافره برد.

... ديدم روان زني را كه به پستان در دوزخ آويخته بود و جانوران موذي به همه تن او روي آورده بودند. پرسيدم كه اين تن چه كرد كه روانش آنگونه بادافره برد .. گفتند كه اين روان آن بدكيش زن است كه در گيتي شوي خويش هشت و تن بمردي بيگانه داد و  روسپيگي كرد.

... ديدم روان مردي را كه سرنگون داشتند و پنجاه ديو با مارچيپاك (افعي) پيش  و پس تازيانه همي زدند – پرسيدم ... كه اين تن چه كرد كه روانش اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي بد پادشاهي كرد و بمردم انامرز (بي‌گذشت) بود و بادافره بهمان آئين كرد.

... ديدم روان مردي را كه زبان از دهان بيرون آخته و جانوران موذي همي گزيدند – پرسيدم ... كه اين تن چه كرد كه روان اينگونه بادافره برد – گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه بگيتي مردمان را يكي با ديگري به ستيز واداشت و بدوزخ شتافت.

... ديدم روان مردي را كه بر سر و پايش شكنجه نهاده‌اند، و هزار ديو از بالا گرفته و به سختي همي زنند- پرسيدم: كه اين تن چه كرد كه روان اينگونه بادافره برد- گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي خواسته بسيار گرد گرد و خود نخورد و بنيكان نداد و بانبار داشت .

... ديدم زني كه نساي خود را بدندان همي ريخت و همي خورد. پرسيدم كه اين روان كيست كه چنين بادافره برد – گفتند كه اين روان آن بد كيش زن است كه در گيتي جادوئي كرد.

... ديدم روان مردي كه اندر دوزخ بشكل ماري مانند ستون بايستاده است كه سرش بسر مردمان و ديگر تن به مار همانند بود – پرسيدم .. كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد. گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي نفاق افكند و بشكل مار كر پي بدوزخ شتافت .

... ديدم روان مردي كه مسترگ (جمجمه) مردمان بدست دارد و مغز نمي‌خورد- پرسيدم ... كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد – گفتند اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي از مال ديگران دزديد و خودش بدشمنان هشت و خويشتن تنها بدوزخ بايد برد .

... ديدم روان مردي كه با شانه آهنين از تنش همي‌كشيدند و بخودش همي دادند – پرسيدم ... كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه به گيتي پيمان دروغ با مردمان كرد.

... پسر سروش اهرو و آذر ايزد دست من فرا گرفتند و به برچكاتي وايتي زير پل چينود آوردند و اندر زمين دوزخ را نمودند . اهرمن و ديوان و دروغان و ديگر بسيار روان بدكيشان آنجا گريه و فرياد چنان برمي‌آوردند كه من به آن گمان بردم كه هفت كشور زمين لرزانند- من كه آن بانك و گريه شنيدم ترسيدم. به سروش اهرو و آذر ايزد گفتم و خواهش كردم كه مرا به آنجا مبريد و باز بريد- پس سروش اهرو و آذر ايزد به من گفتند كه مترس، چه ترا هرگز از آنجا بيم نبود – سروش اهرو و آذر ايزد از پيش رفتند و من بي بيم از پس بدان تو ميتوم (بسيار مه آلود) دوزخ اندرون فراتر رفتم .

... ديدم آن سيچومند (فاني كننده) بيمگن سهمگين بسيار درد پر بدي و متعفن ترين دوزخ را ، پس انديشيدم چنين بنظرم آمد چاهي كه هزار و از بين آن نمي‌رسيد.

... ديدم روان بدكيشان كشان بادافره گونه گونه، چون سقوط برف و سرماي سخت و گرماي آتش تيز سوزان و بدبوئي و سنگ و خاكستر و تگرگ و باران و بسيار بدي بآن- پرسيدم كه اين تنان چه گناه كردند كه روانان آنگونه گران بادافره برند – گفتند كه بگيتي گناه بسيار كردند و ناراست گفتند و گواهي دروغ دادند و به سبب شهوت‌راني و آرزوي و خست و بي‌شرمي و خشم و حسد مردم بيگناه را بكشتند و بفريفتند.

... پس ديدم روان آنان را كه ماران گزند و جوند – پرسيدم ... كه اين روانان از كه‌اند؟ -سروش اهرو و آذر ايزد گفتند كه اين روان آن بد كيشان است كه در گيتي به يزدان و دين نكيراي بوده‌اند.

... ديدم روان مردي كه ماران يژوك گزد وجود و بهر دو چشم او مار و كژدم همي ريد و سيخي آهنين بر زبان بسته بود. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه به سبب هوس و لور كامگي زن كسان را بچرب زباني خويش بفريفت و از شوي جدا كرد .

... پس ديدم روان مردي كه نگون‌سار از داري او آويخته بود و همي مرژيد و مني او اندر دهان و گوش و بيني مي‌افتاد. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه بگيتي اواردن مر زشتي (زنا) كرد.

... پس سروش اهرو و آذر ايزد دست من فراز گرفتند و از آن جاي سهمگين بيمگين تاريك برآوردند و بآنسر روشن انجمن اهورا مزدا و امشاسپندان بردند. چون خواستم نماز برد اهوامزدا پيش و آسان بود گفتن نيك بنده‌اي هستي- هرچه ديدي و دانستي براستي باهل گيتي بگوي – چون اهورا مزدا اين آئين بگفت من شگفت بماندم، چه روشني ديدم و تن نديدم. بانك شنيدم و دانستم كه اين هست اهورا مزدا.

پيروز بادفره به دين مزديسنان – چنين باد- چنين‌تر باد.

 

 

ديگر كمدي الهي ايراني

«سيرالعباد الي المعاد »سنائي غزنوي

بجز ارداويراف نامه از يك مجموعه ديگر فارسي يعني سيرالعباد الي المعاد سنائي غزنوي نيز، بعنوان اثري مقدم بر كمدي الهي دانته بايد نام برد. در اين باره مرحوم پرفسور نيكلسن مستشرق انگليسي تحقيق جامع و جالبي كرده و سنائي را يك ايراني پيشقدم بر دانته ناميده است. در اين مجموعه نيز، كه از لحاظ پيچيدگي كمدي الهي دانته را به خاطر مي آورد، سنائي همراه پير پا بديار ارواح ميگذارد و در آنجا با مظاهر مختلف گناه و گناهكاران آشنا مي‌شود، و در بازگشت بدين جهان مشهودات خود را شرح ميدهد. قسمتهائي از اين اثر كه بعنوان نمونه نقل مي‌شود چنين است:

...من بمانده درين ميان موقوف                   مقصدم دور و راه نيك‌مخوف

خانه پر دود و ديدگاه پر درد              راه پر تيغ و تير و من نامرد

زان چرا گاه راه برگشتم                 عاشق راه و راهبر گشتم

روز آخر براه باريكي                                   ديدم اندر ميان تاريكي

پيرمردي لطيف و نوراني                 همچو در كافري مسلماني

شرم روي و لطيف و آهسته                        چست و نغز و شگرف بايسته

گفتم اي شمع اين چنين شبها                   وي مسيحاي اين چنين تبها

پس گرانمايه و سبكباري                تو كه اي ؟ گوهر از كجا آري؟

.......................................                     ..........................................

هر دو كرديم سوي رفتن راي                       او مرا چشم شد، من او را  پاي

روز اول كه رخ به ره داديم               بيكي خاك توده افتاديم

خاكداني هواي او ناخوش               نيمي از آب و نيمي از آتش

تيره چون روي زنگيان از زنگ                       ساختش همچو چشم تركان تنگ

افعيي ديدم اندر آن مسكن                         يكسر و هفت روي و چار دهن؟

هر دمي كز دهن برآوردي               هر كه را يافتي فرو خوردي

گفتنم اي خواجه چيست اين افعي              گفت كاين نيم كار بو يحيي

زانكه اين مار كاروان خوارست                     راه خالي ز بيم اين مار است

بي من ار دست يافتي بر تو                       نيز نوري نتافتي بر تو

اين بگفت و بتوده رخ بنمود                         چون مر او را بديد افعي، زود

چون سگان پيش او بخفت و بخفت              راه ما را بدم برفت و برفت

..چون از آن كلبه رخ بره داديم                     بيكي وادي اندر افتاديم

ديو ديدم بسي در آن منزل                         چشم در گردن و زبان در دل

دل چو كام سهند پر سندان                        تن چو كام نهنگ پر دندان

چون از  آن  قوم بدكنش رفتيم                    بدگر منزل وحش رفتيم

ديو لاخي بديدم از دوده                             قومي از دود دوزخ اندوده

گند بينان تيز خشم همه               تيره رايان خيره چشم همه

ديده پر خشمهاي حرمت شوي                   روي پر ديده هاي روزي جوي

...پاره‌اي چون ز راه ببريدم              ز آتش و آب قلعه‌اي ديدم

قلعه‌اي در جزيره اي اخضر               و ندران جادوان صورتگر

اژدها سر بدند و ماهي دم                         ليك تنشان بصورت مردم

بيش ديدم ز قطره ژاله                               اندرو سامري و گوساله

هرچه از سيم و زر همي ديدند                    چون خدايش همي پرستيدند

...چون من آن كام و كام او ديدم                  راست خواهي چنان بترسيدم

كه تنم همچو دل شد از خفقان                   ديده مانند رخ شد از يرقان

...آن شنيدم جدا شدم ز نهنگ                   دره‌اي پيش چشمم آمد، تنگ

اندرو جاودان ديو نگار                                 وندرو كوه كوه كژدم و مار

دره‌اي بس مهيب و ناخوش بود       كژدم و مار و كوه از آتش بود

تيره رويان تيره هش در وي                         خيره خويان خيره كش در وي

پير چون ديد ترس و انده من                        گفت: هين،لا تخف و لا تحزن

كوه را چون ز بقعه ره كردم                         پيش آن كه نكوه نگه كردم

هرچهي بود صد هزار دروي                         در و ديو و ستور مردم روي

... كردم آخر ز نار گفتاري                كه پس از نار تيره گفت آري

ليكن ارچه شبست و تاريكست                   دل قوي دار، صبح نزديكست

اين چو برگفت بنگر ستم خود                     صبح ديدم ز كوه سر برزد

گفتم اين راه چيست بر چپ و راست            گفت حد زمانه تا اينجاست

آن زمين چون زمانه بنوشتم                       تا ز حد زمانه بگذشتم

زنده به دنياي ارواح در «ارداويراف نامه» كه از آثار معروف زرتشتي است آمده است.

«ارداويراف» يك مصلح زرتشتي است كه بدنياي ارواح صعود مي‌كند تا در آنجا حقيقت را از نزديك ببيند و خبر آن را به خاك نشينان برساند. اين مجموعه تا حدي مفصل است، و ترجمه تمام آن قبلا توسط مرحوم رشيد ياسمي منتشر شده است. قسمتهائي از آن بعنوان نمونه چنين است:

... چنين گويند  كه يك‌بار اهرو زرتشت ديني كه از اهورامزا پذيرفت اندر كيهان روانه كرد – تا پايان سيصد سال دين اندر پاكي و مردمان در بيگماني بودند- پس اهريمن پتياره، اسكندر رومي مصر نشين را بخيزانيد و بغارت گران و  ويراني ايرانشهر فرستاد تا بزرگان ايران بكشت و پايتخت خدائي را آشفته و ويران كرد ... و آن اهرمن پتياره بدبخت گجسته بدكردار ... خود رفته بدوزخ افتاد.

پس بسيار آئين و كيش و گردش و بدگماني و بيداد در كيهان به پيدايش آمد.پس موبدان و دستوران دين كه بودند بدرگاه پيروزگر آذر فر نيغ انجمن آراسته بسيار آئين سخن راندند و بر آن شدند كه ما را چاره بايد خواستن تا از ما كسي رود و از مينو كان (ساكنان آن جهان) آگاهي آورد كه مردم دين اندرين هنگام بدانند كه اين پرستش و درون و آفرينگان و نيرنگ و پايتابي كه ما بجا آوريم بيزدان رسد يا بديوان و بفرياد روان ما رسد يا نه؟

پس آن هفت مرد بنشستند و از هفت سه و از سه يكي ويراف نام بگزيدند... پس سروش اهرو و آذر ايزد دست او گرفتند و گفتند كه بيا تا ترا نمائيم بهشت و دوزخ و روشني و خواري – و بتو نمائيم تاريكي و بدي و رنج و ناپاكي و اناكي (عقاب) و درد و بيماري و سهمگيني و بيمگيني و ريشگوني (جراحت) و گوردكي (تعفن) و باد افره گونه گونه ديوان و جادوان و بزهكاران كه بدوزخ گيرند.

... جائي فراز آمدم؛ ديدم روان مردمي چند كه بهم ايستاده‌اند. پرسيدم از پيروزگر سروش و اهرو و آذر ايزد كه اوشان كه‌اند و چرا اينجا ايستند؟ گفت كه اينجا راهمستكان خوانند (اعراف) و اين روانان تا حشر اينجا ايستند اوشان را پتياره ديگر نيست.

... پس سروش اهر و آذر ايزد دست من فراز گرفتند و از آنجا فراز تر رفتم – جائي فراز آمدم – رودي ديدم بزرگ و شرگين و دوزخ تر كه بسيار روان و فروهر در كنار آن بودند . پرسيدم كه هستند كه با رنج ايستاده‌اند؟ گفتند اين رود اشك آن بسياري است كه مردمان از پس گذشتگان از چشم بريزند.

... ديدم روان گناهكاران را – و آنقدر بدي و زشتي بروانان آنان آيد كه هرگز در گيتي چندان سختي نديده‌اند. و با آنان سختي بسيار رسد. پس بادي سرد كوري (متعفن) به استقبال آيد. آن روانان چنان دانند كه از باختر زمين (شمال) و زمين ديوان آيد- بادي متعفن تر از آنها كه در گيتي ديده است. در آن باد بيند، دين خود و عمل خود را بصورت زني بدكار گنده و پشخته .

... پس فرازتر رفتم. چنان سرما و دمه و خشكي و گند ديدم كه هرگز در گيتي آن آئين نه ديده و نه شنيده بودم. فراز تر رفتم ديدم مدهش دوزخ ژرف مانند سهمگين‌ترين چاه بتنگتر و بيمناك‌تر جاي فرود برده شده بود. بتاريكي چنان تاريك كه بدست فراز شايد گرفتن و چنان تنگ بود كه هيچ كس از مردم گيتي آن تنگي را نشايد وهر كس در آن بود چنين مي‌انديشيد كه تنهايم. با اينكه سه روز و شبان آنجا بود مي‌گفت كه نه هزار سال بپايان رسيد، مرا بهلند. همه جا جانوران موذي بود كه كمترين آنها به بلندي كوه ايستاده بودند – از روان بدكاران چنان مي‌گسستند و در چنگ مي‌گرفتند و خرد مي‌كردند، كه سگ استخوان را ... من بآساني از آنجا اندر گذشتم، با سروش اهرو و آذر ايزد.

... جائي فراز آمدم و ديم مردي را كه روانش بشكل ماري به نشيم اندر رفته و از دهانش بيرون مي‌آمد و ماران بسيار همه اندام او را فرو همي گرفتند – پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان آنگونه بادافره برد... گفتند اين روان آن بدكيش مرد است كه مردي را بر خويشتن هشت اكنون روانش چنين بادافره برد.

... ديدم روان زني را كه به پستان در دوزخ آويخته بود و جانوران موذي به همه تن او روي آورده بودند. پرسيدم كه اين تن چه كرد كه روانش آنگونه بادافره برد .. گفتند كه اين روان آن بدكيش زن است كه در گيتي شوي خويش هشت و تن بمردي بيگانه داد و  روسپيگي كرد.

... ديدم روان مردي را كه سرنگون داشتند و پنجاه ديو با مارچيپاك (افعي) پيش  و پس تازيانه همي زدند – پرسيدم ... كه اين تن چه كرد كه روانش اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي بد پادشاهي كرد و بمردم انامرز (بي‌گذشت) بود و بادافره بهمان آئين كرد.

... ديدم روان مردي را كه زبان از دهان بيرون آخته و جانوران موذي همي گزيدند – پرسيدم ... كه اين تن چه كرد كه روان اينگونه بادافره برد – گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه بگيتي مردمان را يكي با ديگري به ستيز واداشت و بدوزخ شتافت.

... ديدم روان مردي را كه بر سر و پايش شكنجه نهاده‌اند، و هزار ديو از بالا گرفته و به سختي همي زنند- پرسيدم: كه اين تن چه كرد كه روان اينگونه بادافره برد- گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي خواسته بسيار گرد گرد و خود نخورد و بنيكان نداد و بانبار داشت .

... ديدم زني كه نساي خود را بدندان همي ريخت و همي خورد. پرسيدم كه اين روان كيست كه چنين بادافره برد – گفتند كه اين روان آن بد كيش زن است كه در گيتي جادوئي كرد.

... ديدم روان مردي كه اندر دوزخ بشكل ماري مانند ستون بايستاده است كه سرش بسر مردمان و ديگر تن به مار همانند بود – پرسيدم .. كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد. گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي نفاق افكند و بشكل مار كر پي بدوزخ شتافت .

... ديدم روان مردي كه مسترگ (جمجمه) مردمان بدست دارد و مغز نمي‌خورد- پرسيدم ... كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد – گفتند اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي از مال ديگران دزديد و خودش بدشمنان هشت و خويشتن تنها بدوزخ بايد برد .

... ديدم روان مردي كه با شانه آهنين از تنش همي‌كشيدند و بخودش همي دادند – پرسيدم ... كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه به گيتي پيمان دروغ با مردمان كرد.

... پسر سروش اهرو و آذر ايزد دست من فرا گرفتند و به برچكاتي وايتي زير پل چينود آوردند و اندر زمين دوزخ را نمودند . اهرمن و ديوان و دروغان و ديگر بسيار روان بدكيشان آنجا گريه و فرياد چنان برمي‌آوردند كه من به آن گمان بردم كه هفت كشور زمين لرزانند- من كه آن بانك و گريه شنيدم ترسيدم. به سروش اهرو و آذر ايزد گفتم و خواهش كردم كه مرا به آنجا مبريد و باز بريد- پس سروش اهرو و آذر ايزد به من گفتند كه مترس، چه ترا هرگز از آنجا بيم نبود – سروش اهرو و آذر ايزد از پيش رفتند و من بي بيم از پس بدان تو ميتوم (بسيار مه آلود) دوزخ اندرون فراتر رفتم .

... ديدم آن سيچومند (فاني كننده) بيمگن سهمگين بسيار درد پر بدي و متعفن ترين دوزخ را ، پس انديشيدم چنين بنظرم آمد چاهي كه هزار و از بين آن نمي‌رسيد.

... ديدم روان بدكيشان كشان بادافره گونه گونه، چون سقوط برف و سرماي سخت و گرماي آتش تيز سوزان و بدبوئي و سنگ و خاكستر و تگرگ و باران و بسيار بدي بآن- پرسيدم كه اين تنان چه گناه كردند كه روانان آنگونه گران بادافره برند – گفتند كه بگيتي گناه بسيار كردند و ناراست گفتند و گواهي دروغ دادند و به سبب شهوت‌راني و آرزوي و خست و بي‌شرمي و خشم و حسد مردم بيگناه را بكشتند و بفريفتند.

... پس ديدم روان آنان را كه ماران گزند و جوند – پرسيدم ... كه اين روانان از كه‌اند؟ -سروش اهرو و آذر ايزد گفتند كه اين روان آن بد كيشان است كه در گيتي به يزدان و دين نكيراي بوده‌اند.

... ديدم روان مردي كه ماران يژوك گزد وجود و بهر دو چشم او مار و كژدم همي ريد و سيخي آهنين بر زبان بسته بود. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه به سبب هوس و لور كامگي زن كسان را بچرب زباني خويش بفريفت و از شوي جدا كرد .

... پس ديدم روان مردي كه نگون‌سار از داري او آويخته بود و همي مرژيد و مني او اندر دهان و گوش و بيني مي‌افتاد. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه بگيتي اواردن مر زشتي (زنا) كرد.

... پس سروش اهرو و آذر ايزد دست من فراز گرفتند و از آن جاي سهمگين بيمگين تاريك برآوردند و بآنسر روشن انجمن اهورا مزدا و امشاسپندان بردند. چون خواستم نماز برد اهوامزدا پيش و آسان بود گفتن نيك بنده‌اي هستي- هرچه ديدي و دانستي براستي باهل گيتي بگوي – چون اهورا مزدا اين آئين بگفت من شگفت بماندم، چه روشني ديدم و تن نديدم. بانك شنيدم و دانستم كه اين هست اهورا مزدا.

پيروز بادفره به دين مزديسنان – چنين باد- چنين‌تر باد.

 

 

ديگر كمدي الهي ايراني

«سيرالعباد الي المعاد »سنائي غزنوي

بجز ارداويراف نامه از يك مجموعه ديگر فارسي يعني سيرالعباد الي المعاد سنائي غزنوي نيز، بعنوان اثري مقدم بر كمدي الهي دانته بايد نام برد. در اين باره مرحوم پرفسور نيكلسن مستشرق انگليسي تحقيق جامع و جالبي كرده و سنائي را يك ايراني پيشقدم بر دانته ناميده است. در اين مجموعه نيز، كه از لحاظ پيچيدگي كمدي الهي دانته را به خاطر مي آورد، سنائي همراه پير پا بديار ارواح ميگذارد و در آنجا با مظاهر مختلف گناه و گناهكاران آشنا مي‌شود، و در بازگشت بدين جهان مشهودات خود را شرح ميدهد. قسمتهائي از اين اثر كه بعنوان نمونه نقل مي‌شود چنين است:

...من بمانده درين ميان موقوف                   مقصدم دور و راه نيك‌مخوف

خانه پر دود و ديدگاه پر درد              راه پر تيغ و تير و من نامرد

زان چرا گاه راه برگشتم                 عاشق راه و راهبر گشتم

روز آخر براه باريكي                                   ديدم اندر ميان تاريكي

پيرمردي لطيف و نوراني                 همچو در كافري مسلماني

شرم روي و لطيف و آهسته                        چست و نغز و شگرف بايسته

گفتم اي شمع اين چنين شبها                   وي مسيحاي اين چنين تبها

پس گرانمايه و سبكباري                تو كه اي ؟ گوهر از كجا آري؟

.......................................                     ..........................................

هر دو كرديم سوي رفتن راي                       او مرا چشم شد، من او را  پاي

روز اول كه رخ به ره داديم               بيكي خاك توده افتاديم

خاكداني هواي او ناخوش               نيمي از آب و نيمي از آتش

تيره چون روي زنگيان از زنگ                       ساختش همچو چشم تركان تنگ

افعيي ديدم اندر آن مسكن                         يكسر و هفت روي و چار دهن؟

هر دمي كز دهن برآوردي               هر كه را يافتي فرو خوردي

گفتنم اي خواجه چيست اين افعي              گفت كاين نيم كار بو يحيي

زانكه اين مار كاروان خوارست                     راه خالي ز بيم اين مار است

بي من ار دست يافتي بر تو                       نيز نوري نتافتي بر تو

اين بگفت و بتوده رخ بنمود                         چون مر او را بديد افعي، زود

چون سگان پيش او بخفت و بخفت              راه ما را بدم برفت و برفت

..چون از آن كلبه رخ بره داديم                     بيكي وادي اندر افتاديم

ديو ديدم بسي در آن منزل                         چشم در گردن و زبان در دل

دل چو كام سهند پر سندان                        تن چو كام نهنگ پر دندان

چون از  آن  قوم بدكنش رفتيم                    بدگر منزل وحش رفتيم

ديو لاخي بديدم از دوده                             قومي از دود دوزخ اندوده

گند بينان تيز خشم همه               تيره رايان خيره چشم همه

ديده پر خشمهاي حرمت شوي                   روي پر ديده هاي روزي جوي

...پاره‌اي چون ز راه ببريدم              ز آتش و آب قلعه‌اي ديدم

قلعه‌اي در جزيره اي اخضر               و ندران جادوان صورتگر

اژدها سر بدند و ماهي دم                         ليك تنشان بصورت مردم

بيش ديدم ز قطره ژاله                               اندرو سامري و گوساله

هرچه از سيم و زر همي ديدند                    چون خدايش همي پرستيدند

...چون من آن كام و كام او ديدم                  راست خواهي چنان بترسيدم

كه تنم همچو دل شد از خفقان                   ديده مانند رخ شد از يرقان

...آن شنيدم جدا شدم ز نهنگ                   دره‌اي پيش چشمم آمد، تنگ

اندرو جاودان ديو نگار                                 وندرو كوه كوه كژدم و مار

دره‌اي بس مهيب و ناخوش بود       كژدم و مار و كوه از آتش بود

تيره رويان تيره هش در وي                         خيره خويان خيره كش در وي

پير چون ديد ترس و انده من                        گفت: هين،لا تخف و لا تحزن

كوه را چون ز بقعه ره كردم                         پيش آن كه نكوه نگه كردم

هرچهي بود صد هزار دروي                         در و ديو و ستور مردم روي

... كردم آخر ز نار گفتاري                كه پس از نار تيره گفت آري

ليكن ارچه شبست و تاريكست                   دل قوي دار، صبح نزديكست

اين چو برگفت بنگر ستم خود                     صبح ديدم ز كوه سر برزد

گفتم اين راه چيست بر چپ و راست            گفت حد زمانه تا اينجاست

آن زمين چون زمانه بنوشتم                       تا ز حد زمانه بگذشتم

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 
حافظ شيرازي؛ عارف يا ملحد چاپ ايميل

مقايسه نظرات شهيد مطهري، خرمشاهي و شاملو درباره حافظ

چند پهلويي شعر حافظ باعث شده بعضي مثل شاملو او را ملحد و بسياري چون شهيد مطهري او را عارف بنامند. در اين يادداشت نظرات شاملو، شهيد مطهري و خرمشاهي درباره اين شاعر بلندآوازه شيرازي مقايسه مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري فارس، مشهور است كه هر كسي مي‌تواند بنا بر تجربيات، آگاهي و حتي علايق شخصي شعر حافظ را تفسير كند. يكي از ديگر دلايل وجود ديدگاه‌هاي متضاد و نسخه‌هاي متعدد و گاه متناقض از اشعار حافظ است. اگر چه نظر غالب در بين ادبا بر عرفان حافظ استوار است اما پاره‌اي حافظ را ملحد مي‌دانند مانند احمد شاملو، او دست به تصحيح ديوان حافظ زد و كتاب جنجالي خود را با عنوان حافظ شيراز منتشر كرد. امروز اين كتاب در نزد خوانندگان به «حافظ شاملو» مشهور است.
در مقدمه مفصل اين كتاب، شاملو به صراحت مي‌نويسد كه حافظ رندي يك لاقبا و ملحد بوده‌ است. اما از سويي ديگر استاد شهيد مرتضي مطهري در كتابي با عنوان «تماشاگه راز» ادعاي شاملو را با ذكر جملاتي از آن و بدون نام بردن از شاملو پاسخ مي‌دهد.
در سال 1350، در حاشيه كنگره جهاني حافظ و سعدي در شيراز، شاملو طي يك گفت‌وگوي با خبرنگار روزنامه كيهان مي‌گويد: «عظمت حافظ در طرز تفكر اوست، من به دلايل بسياري، حافظ را ضد «جبر» مي‌دانم، در اين صورت اگر در پاره‌اي از ابياتش مي‌بينم كه خطاب به زاهد مي‌گويد؛ از ازل خدا مراگناهكار خلق كرده، شك نيست مي‌خواهد منطق جبري آن حضرت را گرزوار بهكله‌اش بكوبد.»
شاملو همچنين در مصاحبه با مجله فردوسي، حافظ را در شمار شعراي ضعيفارزيابي كرده بود: «افق حافظ از افق بسياري شاعران متوسط روزگار ما نيزمحدودتر بوده است. شايد بتوان ادعا كرد كه مي‌توان در پرمايه‌ترين اشعار شاعري چون «اليوت» چنان غوطه خورد كه شناگري ماهر در گردابي هايل، اما هرگز نمي‌توان درباره حافظ اين چنين ادعا كرد.»
انتشار مجموعه غزليات حافظ به تصحيح احمد شاملو، موجب حرف و حديث فراوان در ميان استادان ادبيات فارسي و حافظ‌شناسان شد و هر يك از آنان به طريقي نظرات او را مورد انتقاد قرار دادند؛ كه از آن ميان پاسخ شهيد مرتضي مطهريپيش از همه قابل تعمق و توجه بود. استاد مطهري با صراحت به ناتواني شاملو در شناخت حافظ اشاره كرد و طي مقاله‌اي نوشت: «ماترياليست‌هاي ايران اخيراً به تشبثات مضحكي دست زده‌اند. اين تشيثات بيش از پيش فقر و ضعف اين فلسفه را مي‌رساند. يكي از تشبثات «تحريف شخصيت‌ها» است. كوشش دارند از راه تحريف شخصيت‌هاي مورد احترام، اذهان را متوجه مكتب و فلسفه خودبنمايند. يكي از شاعران به اصطلاح نوپرداز اخيراً ديوان لسان‌الغيب خواجه شمس‌نالدين حافظ شيرازي را با يك سلسله اصلاحات به جاپ رسانده و مقدمه‌اي بر آن نوشته است. وي مقدمه خود را چنين آغاز مي‌كند: «به راستي كيست اينقلندر يك لاقباي كفرگوكه در تاريك‌ترين ادوار سلطه رياكران زهدفروش يك تنه وعده رستاخيز را انكار مي‌كند، خدا را عشق و شيطان را عقل مي‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان مي‌گذرد كه: «اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي/ وين دفتر بي‌معني، غرق مي‌ناب اولي». يا تمسخر زنان مي‌پرسد: «چو طفلان تا كي‌اي زاهد فريبي/ به سيب بوستان وبوي شيرم» و يا آشكارا به باور نداشن مواعيد مذهبي اقرار مي‌كند كه «من امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود/ وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم؟» به راستي كيست اين مرد عجيب كه با اين همه، حتي در خانه قشري‌ترين مردم اين ديار نيز كتابش را با قرآن و مثنويدر يك طاقچه مي‌نهند، به طهارت دست به سويش نمي‌برند و چون به دست گرفتند، همچون كتاب آسماني مي‌بوسند و به پشيباني مي‌گذارند، سروش غيبش مي‌دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را تمام بدو مي‌سپارند. كيست اين مرد كافر كهچنين به حرمت در صف اولياء الهي‌اش مي‌نشانند؟»
شهيد مطهري در ادامه مي‌گويد: «من اضافه مي‌كنم: كيست اين مرد كه با اينهمه كفرگويي‌ها و انكارها و بي‌اعتقادي‌ها، شاگرديش در درسخواجه‌قوام‌الدين عبدالله كه ديوان او را پس از مرگش جمع‌آوري كرده از او به عنوان «ذات ملك صفات، مولاناالاعظم السعيد، المرحوم‌الشهيد، مفخرالعلماء استاد تخاريرالادبا، معدن الطائف‌الروحانيه، مخزن المعارف السبحانيه ياد مي‌كند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع‌آوري ديوانش را چنين توضيح مي‌دهد كه به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احساس و بحث كشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصابح و تحصيل قوانين ادب و تجسس دواوين عرب به جمع اشتات غزليات نپرداخت. به راستي اين كافر كيست كه از طرفي همه مواعيد مذهبي را انكار مي‌كند و از طرفي ديگر مي‌گويد: زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد/ لطايف حكمي با نكات قرآني» اين كيست كه از يك طرف رستاخيز را انكار مي‌كند و از طرف ديگر انسان را به گونه‌اي ديگرمي‌بيند. دل را «جام‌جم» و «گوهري كه ازكان جهان دگر» است. قطره‌اي كه «خيال حوصله بحر مي‌پزد.» «پادشاه سدره‌نشين» مي‌خواند و به «انسان قبل‌الدنيا» و «انسان بعدالدنيا» معتقد است؟ دنيا را كشتراز از جهاني دگرمعرفي مي‌كند و دغدغه «نامه سياه» دارد و تن را غباري مي‌داند كه غبار چهره جانش شده است.»
مطهري سپس با بيان اينكه افرادي مثل شاملو شناخت درستي از عرفان ندارند، مي‌افزايد: «اين كافر كيست كه از طرف مطابق تحقيق عميق و كشف بزرگ شاعر سترگ معاصر! در بي اعتقادي كامل به سر مي‌برده و همه چيز را نفي وانكار مي‌كرده و از طرف ديگر، در طول شش قرن مردم فارسي زبان دانا و بيسواد او را در رديف اولياء‌الله شمرده‌اند و خودش هم جا و بي‌جا سخن از معاد و انسان ماورايي آورده است ما كه كشف اين شاعر بزرگ معاصر را نمي‌توانيم ناديده بگيريم، پس معما را چگونه حل كنيم؟ من حقيقتاً نمي‌دانم كه آيا واقعاً اين آقايان نمي‌فهمند يا خود را به نفهمي مي‌زنند؟ مقصودم اين است كه آيا اينها نمي‌فهمند كه حافظ را نمي‌فهمند و يا مي‌فهمند كه نمي‌فهمند ولي خود را به نفهمي مي‌زنند؟ شناخت مانند حافظ آنگاه ميسر است كه فرهنگحافظ را بشناسند و براي شناخت فرهنگ حافظ، لااقل بايد عرفان اسلامي را بشناسند و با زبان اين عرفان گسترده آشنا باشند.عرفان، گذشته از اينكه مانند هر علم ديگر اصطلاحاتي مخصوص به خود دارد، زبانش زبان رمز است. خود عرفا در بعضي كتب خود، كليد اين رمزها را به دست داده‌اند. با آشنايي با كليد رمزها، بسياري از ابهامات رفع مي‌شود.اينجا به عنوان مثال موضوعي را طرح مي‌كنيم كه با اشعاري كه شاعر بزرگ معاصر!! به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط مي‌شود و آن موضوع «دم» يا «وقت» است. عرفا و در اين جهت حكماء نيز با آنها هم عقيده‌اند ـ معتقدند كه انسان تا در اين جهان است، بايد مراتب و مراحل آن جهان را طي كند. محال است كه انسان در اين جهان چشم حقيقت بينش باز نشده باشد و در آن جهان باز گردد. آنچه به نام «لقاء الله» درقرآن كريم آمده بايد در اين جهان تحصيل گردد.»
وي ادامه مي‌دهد: «اگر حافظ مي‌‌گويد: من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود/ وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم» چنين منظوري دارد و با اشعار ديگرشمنافات ندارد. بعضي پنداشته‌اند كه حافظ تناقض‌گويي مي‌كند و يا يك دوره از عمرش يك جور عقيده داشته و در دوره ديگر جور ديگر و يك گردش 180 درجه‌اي زده است.بعضي ديگر پا را از اينهم بالاتر گذاشته ومدعي شده‌اند كه حافظ در هر شبانه روز يك بار تغيير عقيده مي‌داده است. سرشب به عيش و نوش و باده‌گساري و شاهد بازي مشغول بوده و سحرگاه يكسره به دعا و نياز ونيايش و توبه مي‌پرداخته است. چون به همان اندازه كه درباره باده وسادهسخن گفته است، از سحرخيزي و گريه سخري نيز سخن گفته است.من نمي‌دانم كساني كه مفهوم عيش حافظ را به خوشباشي و به اصطلاح اپيكوريسم توجيه مي‌كنند، اين بيت را چگونه تفسير مي‌كنند: «نمي‌بينم نشاط عيش دركس/ نه درمان دلي نه درد ديني». «دم» يا «وقت» كه عارف بايد آن را مغتنم شمارد تنها اين نيست كه كار امروز به فردا نيفكند، بلكه هر سالكي در هر درجه و مرتبه‌اي كه هست، «وقت» و «دم» مخصوص به خود دارد، حافظ مي‌گويد: «من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس/ حافظ راز خود و «عارف وقت» خويشم». جاي بسي تأسف است كه مردي آنچنان اين چنين تفسير شود. به هر حال مادي مسلكان از چسباندن حافظ به خود طرفي نمي‌بندند.»
بهاء‌الدين خرمشاهي نيز در كتاب «ذهن و زبان حافظ» درباره «حافظ شيرازي» مي‌نويسد: «معلوم نيست شاملو در تصحيح يا «روايت» اين ديوان چه روشي را درپيش و چه هدف يا منطقي در سر داشه است. آيا روشش قياسي است؟ انتقادي است؟ التقاطي است؟ و يا ابداعاً روش تازه‌اي در تصحيح متن حافظ يافته است؟ كه گمان مي‌كنم چنين حدس اخير صائب‌تر باشد. بي‌روشي و آسان‌گيري شاملو در اين كار، حيرت‌انگيز است.»
خرمشاهي سپس نتيجه مي‌گيرد:«اگر به شيوه شاملو يا فرزاد رأي خودمان رامبناي سنجش قرار دهيم اين شبهه در ميان خواهد آمد كه ممكن است كه دايهمهربان‌تر از مادر بشويم و چنان ترتيب و منطقي به ابيات فلان غزل بدهيم كه روح حافظ از آن خبر نداشته باشد.»

 

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 
شرح و تحليل رساله صناعيه ميرفندرسكى- دکتر شهرام پازوکی چاپ ايميل

دكتر شهرام پازوكى*

صنعت در ميان اهل حكمت و عرفان و تصوف معناى خاصى داشته است كه اين معنا مناسبتى اصولى با تكنولوژى جديد ندارد. رساله صناعيه ميرفندرسكى از بهترين وجامع ترين آثارى است كه از جانب يكى از بزرگان حكما و عرفا و دانشمندان مسلمان مستقلاً در موضوع صنعت نگاشته شده و معناى مذكور صنعت به وجه احسن از آن مستفاد مى شود. اين رساله در زمانى نوشته شده كه مقارن پيدايش علم و تكنولوژى جديد در غرب است. با خواندن اين رساله نكاتى از بحران هاى فكرى دوره صفويه كه موجب تضعيف مدنيت، كار و صنعت شده عيان گرديده و پرسش هاى مهمى مطرح مى شود كه يكى از مهم ترين آنان اين است كه صنعت نزد ميرفندرسكى چه مناسبتى با صنعت به معناى جديد آن در تكنولوژى دارد.
دوره صفويه يكى از پيچيده ترين و پرنشيب و فرازترين ادوار تاريخ اسلام است. در آثار متفكران و حكماى اين دوره از ميرفندرسكى و شيخ بهايى و ملاصدرا و فيض كاشانى، نشانه هايى ديده مى شود كه همه حاكى از اضطراب انديشه و تفكر است، آن هم در دوره اى كه بيشترين آثار مكتوب حكمى و فقهى و بيشترين مصنوعات هنرى از آن دوره بر جاى مانده است. معمولاً در چنين ادوار بحرانى است كه سؤال هاى جدى طرح مى شود و امورى كه يك قوم و ملت بدانها مأنوس بوده اند، مورد تشكيك و سؤال قرار مى گيرد و شايد به همين جهت باشد كه آثار مهمى در جهت طرح همين سؤال ها و پاسخ به آنها پديد مى آيد. تاريخ تفكر در صفويه را از جهاتى مى توان با تاريخ تفكر در يونان مقايسه كرد كه از دوره با عظمت باستانى اش شروع شد و به بزرگى در سقراط و افلاطون و ارسطو در زمانه منحط سوفسطائيان ختم گرديد و غروب كرد و همه مى دانند كه مهم ترين و پرمسئله ترين كتابهاى فلسفى غرب نيز در همين دوره بحرانى يونان نوشته شده است.
آنچه در اين مقال مورد بحث است، مسئله صنعت و هنر از منظر حكمى و عرفانى بر مبناى رساله صناعيه ميرفندرسكى در همين دوره است.
صنايع و هنرها از جهات مختلف نظرى و عملى، يا متكى به تصوف و حكمت اسلامى و يا مرتبط با آن هستند و اين دقيقاً لب حقيقتى است كه در رساله صناعيه مشاهده مى شود. در اينجا اجمالاً به ذكر اصول مطالبى كه اين ارتباط را نشان مى دهد، مى پردازم:
۱- در تصوف و حكمت اسلامى، صنعت به معناى عام آن، دلالت بر مطلق پيشه، حرفه و كار دارد؛ البته كار نه به معناى امروزى آن بلكه به معنايى كه قدما درك مى كردند كه كار جسمانى، عمدتاً كار دينى محسوب مى شد و لذا عملى مقدس به حساب مى آمده است، بدان نحو كه در قرون وسطى نيز مى گفتند كه laborare est orare؛ يعنى كار عبادت است.
در دوره مدرن كار كردن، زندگى كردن نيست بلكه كسب وسايل زندگى است. اين تفسير حاصل انقلاب صنعتى است كه در آن كار مبدل به عملى خنثى و كسالت آور شده و لذا به اوقات فراغت بهاى بيش از حد داده مى شود. يكى از مقاصد اصلى ميرفندرسكى هم در تأليف رساله صناعيه، تعطيل شدن كار در آن دوره و عواقب سوء آن، هم از حيث معنوى و هم اجتماعى است.
۲- صنعت با اين سعه معنايى، از نبوت و حكمت و خلافت، تا آهنگرى و كاتبى و گازرى را دربرمى گيرد. ولى اينها در عرض يكديگر نيستند. صنايع داراى سلسله مراتب هستند كه مانند سلسله مراتب موجودات از مراتب اشرف آغاز شده و به مراتب اخص پايان مى پذيرد. اختلاف صنايع بر حسب مراتب نافع بودن، ضرورى بودن و خير بالذات بودن، اختلافى رتبى است.
۳- ميان صنايع و علوم تفاوتى نيست؛ چنانكه ميرفندرسكى، به عنوان مثال، از طب و نجوم به عنوان صنعت سخن مى گويد و از آنها دفاع مى كند.
۴- ميان صنايع و آنچه امروزه هنرهاى زيبا خوانده مى شود، نيز تفاوتى نيست. در رساله صناعيه، موسيقى و نقاشى نيز جزو صنايع محسوب مى شوند. اصولاً هنر به معنايى كه ما امروز آن را مى فهميم- يعنى هنر در قلمرو استاتيك(زيبايى شناسى)- مولود تفكر مدرن در غرب است و قبلاً در هيچ تمدن و تفكرى، حتى در قرون وسطى در اروپا، اين معنا سابقه نداشته است. چنانكه كلمه ars لاتين در قرون وسطى كه كلمه art انگليسى از آن اخذ شده است نيز مانند كلمه صنعت، هم بر آنچه امروزه هنرهاى زيبا خوانده مى شود دلالت داشته و هم فنون و صنايع و علوم را شامل مى شده است. تعبير لاتينى ars liberalis (هنرهاى آزاد) شامل علومى مثل حساب و هندسه و هيأت و هنرى مثل موسيقى نيز مى شده است و به مجموعه آنها quadrivium يعنى رباعى مى گفتند. قبل از قرون وسطى در دوره يونانى نيز كلمه techne يونانى، مثل ars لاتين همه اين معانى را مى رسانده است.
۵- صناعت، نحوه اى معرفت و ملكه اى است نفسانى كه منجر به يك نحو عمل مى شود. پس برخلاف آنچه امروزه تصور مى شود، صناعت، صرف مهارت تكنيكى نيست، بلكه نوعى دانايى است؛ چنانكه ارسطو در مورد techne نيز همين نظر را داشت. به نظر ميرفندرسكى اين دانايى و علم بايد مؤدى به عمل شود. از اين رو او قول اهل صنايع جزوى و عملى را كه گمان مى كنند با وجود آنان، ديگر نيازى به حكمت نظرى نيست، رد مى كند. اصولاً مفهوم پيش از مدرن صنعت به عنوان عامل ارتباط ميان نظر و عمل بوده است.
در واقع وقتى هنر و صنعت از معرفت و دانايى جدا شد، معناى جديدى در هنر پيدا شد به اين معنا كه علم استاتيك (aesthetics) به معناى زيباشناسى در فلسفه جديد غرب ظهور كرد و هنر در قلمرو استاتيك وارد گرديد و در همين قلمرو، معنى و مفهوم يافت. آنگاه «هنرى بودن» معناى مقبوليت و خوشايند بودن احساسى (aisthesis) را پيدا كرد و صفت زيبا (fine) را براى گروهى از هنرها (arts) مثل شعر و موسيقى و نقاشى؛ و صفت مفيد (useful) يا كاربردى (applied) را براى دسته اى ديگر به كار بردند. در حقيقت ظهور تكنولوژى مدرن و هنر استاتيكى مدرن، مقارن يكديگر و محصول همين تفرقه در معناى art است.
۶- چنانكه گفته شد صنايع نزد اهل تصوف پيشه اى بوده است كه با آن هم اشتغال به كار داشته اند- كه مورد استفاده عموم قرار مى گرفته است- و هم اينكه اين پيشه و كار، راه سلوك معنوى آنان محسوب مى شده است، از اين رو هنرمندان طبقه واحد خاصى جدا از ديگر مردم محسوب نمى شدند، لذا طبقه خاص هنرى ممتاز از ديگران، چنانكه امروزه مرسوم است، اصولاً نمى توانسته وجود داشته باشد. ولى همين صنعتگران، اصناف و طبقات اصلى جامعه را تشكيل مى دادند. پيشه اين صنعتگران قبل از اينكه جنبه اقتصادى داشته باشد، جنبه معنوى داشته است. هنرمندان با پيشه خويش، سلوك معنوى مى كردند. از اين جهت، اصولاً براى ورود به طريقت، موظف مى شدند كه هنر يا صنعتى را اختيار كنند.آنها وقتى مى خواستند صنعتى را بياموزند ابتدا آداب تزكيه نفس و مراقبه را از استاد صنعت خويش فرا مى گرفتند. از اين رو هنرشان به هيچ وجه جنبه نمايشى نداشت و كمتر اتفاق مى افتاده كه نام خويش را بر اثر خويش حك كنند. به اين دليل است كه غالب آثار هنرى گذشتگان بى نام و نشان است؛ چرا كه آنها هنر خويش را محصول نبوغ فردى خويش نمى دانستند بلكه آن را امانتى مى پنداشتند كه دست به دست و سينه به سينه به استادشان رسيده است و آنها از استادشان اخذ كرده اند.
اصناف هنرمندان و پيشه وران مسلمان عموماً جزو طبقات جوانمردان يا فتيان نيز بوده اند و اكنون يكى از مهم ترين منابع تحقيق درباره اهل صنعت، كتاب ها و رساله هايى است كه هر يك از اين طبقات درباره اصل و نسب حرفه خويش، راه ورود به آن و عهد و پيمانهايى كه شاگرد با استاد خويش مى بندد، نوشته است. يكى از مساعى اصلى ميرفندرسكى در ترغيب به كار و تجديد صناعات، احياى اصناف صنعت گر از طريق احياى همين طريقه هاى فتوت است كه به دنبال تضعيف در تصوف دردوره صفويه رو به اضمحلال نهادند. بدين طريق او با احياى صنايع، در طلب احياى مدنيت تضعيف شده در دوره خود نيز هست. از مسيرى ديگر، متفكر معاصر و هم رأى ميرفندرسكى، فيض كاشانى، در رساله الفت نامه خود مى كوشد با تجديد معناى اخوت و فتوت، طبقات اصناف را دوباره حيات معنوى دهد. از اين رو رساله الفت نامه فيض كاشانى مانند رساله صناعيه است كه در آن به طرح معناى الفت و اهميت آن و دادن دستورهاى عملى براى تشكيل گروه هاى متحد بر اصل اخوت، مبادرت مى كند. يكى به الفت مى پردازد و ديگرى به صنعت؛ اگرچه در صورت ظاهر اين دو امر ارتباطى با هم ندارند اما در باطن، الفت و فتوت، پشتوانه معنوى صنايع در حكمت و عرفان اسلامى است .

* دانشيار مؤسسه حكمت و فلسفه ايران

 |+| نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

اعتصاب غذای ده زن در زندان اوین

رها بختیاری

۲۳ روز پس از بازداشت بی دلیل مقابل پارک ملت تهران،  محبوبه کرمی و نه زن ديگر که در سلولی انفرادی در بند ۲۰۹ زندان اوين بازداشت هستند، به دليل « عدم رسيدگی مسئولان زندان، نداشتن حق هواخوری و ناديده گرفتن حقوق قانونی» دست به اعتصاب غذا زده اند.

هوشنگ پوربابائی، وکيل محبوبه کرمی در گفت و گو با راديو فردا می گويد:« علی رغم اين که حدود ۲۰ روز است که من وکالت پرونده خانم کرمی را برعهده گرفته ام، اما هنوز نه ايشان را ملاقات کرده ام و نه از اتهامات ايشان اطلاعی دارم.»

محبوبه کرمی، ۳۹ ساله و فعال مسائل زنان،  روز ۲۴ خرداد ماه در حالی که سوار بر اتوبوس از مقابل پارک ملت تهران عبور می کرد، توسط ماموران نيروی انتظامی بازداشت شد.

صديقه مصائبی، مادر محبوبه در گفت و گو با راديو فردا می گويد:« روز يک شنبه دخترم تلفن زد و بدون اين که سلام کند گفت دارند ما را می کشند. ده نفر در يک سلول در هم می لوليم. حتی کاغذ نمی دهند تا شکايت کنيم. اجازه هواخوری هم نداريم. همه ما از امروز اعتصاب غذا می کنيم.»

به گفته مادر محبوبه کرمی، او و نه زن ديگر در سلول انفرادی در بند ۲۰۹ زندان اوين بازداشت هستند. در ميان هم سلولی های محبوبه، يک زن ۷۰ ساله و يک دختر ۱۷ ساله وجود دارد.

خانم مصائبی در مورد دليل بازداشت دخترش می گويد:« محبوبه در تماس تلفنی که از زندان داشت، برايم گفت که ماموران مقابل پارک ملت اتوبوس را متوقف کردند و با وارد کردن ضربات باتوم به شيشه های اتوبوس، راننده را مجبور کردند درها را باز کند. آنها سپس به طرف مردی حمله کرده و او را مورد ضرب و شتم قرار دادند. من نتوانستم ساکت بمانم و اعتراض کردم.»

به گفته مادر محبوبه، ماموران پس از کتک زدن وی، او را کشان کشان به همراه خود برده اند.
هوشنگ پوربابائی معتقد است که براساس آنچه اطرافيان محبوبه در مورد جزئيات روز دستگيری وی می گويند، هيچ جرمی که بتوان براساس آن اقدام به بازداشت وی کرد رخ نداده است. با اين همه وی معتقد است تا زمانی که محتويات پرونده را مشاهده نکند نمی تواند اظهار نظر قطعی داشته باشد.

محبوبه کرمی در اين مدت چند تماس کوتاه تلفنی با خانواده اش داشته و يک بار نيز توانسته است با برادرش ملاقات کند. او در يکی از تماس های تلفنی به مادرش گفته است:«تمام بدنم کبود است اما نه گذاشتند شکايت کنم و نه من را به پزشکی قانونی برده اند.»

«وکیل حق حضور دارد، حق دخالت ندارد»

هوشنگ پوربابايی، وکيل محبوبه کرمی تا کنون موفق نشده وکالتنامه خود را به دادگاه ارائه دهد ميگويد: 
«در مورد دخالت وکيل در پرونده ما از سويی با ماده ۱۲۸ آيين دادرسی کيفری مواجهيم که دخالت وکيل را در تحقيقات مقدماتی ممنوع می کند.»

وی می افزاید: « ولی در سال ۸۱ قانون حفظ حقوق شهروندی در مجلس تصويب شد. براساس بند سه اين قانون، دادسراها مکلفند نسبت به پذيرش وکيل اقدام کنند. هرچند قانون حفظ حقوق شهروندی موخر بر آئين دادرسی است اما ما معتقديم حتی اگر وکيل حق دخالت در امور تحقيقات را نداشته باشد، اجازه دارد که اطلاع کافی از نوع و دلايل اتهام داشته باشد. با همه اين ها ما تاکنون نتوانسته ايم در جريان پرونده باشيم.»

به گزارش سايت های خبری روز ۲۴ خرداد ماه، محوطه اطراف پارک ملت صحنه گردهمايی چند صد نفر بوده که شعار مبارزه با فساد اقتصادی سر داده بودند. اين اجتماع که گفته ميشود به دعوت برخی شبکههای ماهوارهای خارج از کشور انجام گرفته، با حضور گسترده ماموران ناجا و لباس شخصی ها، به سرعت از هم پاشيد.

رييس کل دادگستری استان تهران نيز در نشست مطبوعاتی روز شنبه ۲۵ خرداد ماه، اجتماع روز جمعه در خيابان وليعصر را تاييد کرد و از دستگيری ۲۰۰ تن در اين ميان خبر داد. عليرضا آوايی گفت:« نيت، شخصيت، انگيزه، نوع برخورد و نوع همکاری افراد در تصميم گيری قضات در قبال بازداشت شدگان موثر است.»

 وی افزود که ظرف يک هفته تکليف افراد بيگناه و کم گناه روشن خواهد شد

منبع:www.radiofarda.com

 |+| نوشته شده در  87/06/16ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

مجذوبان نور

به نظرشما حق با آقای مکارم شیرازی ست ؟!!

   

 پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 1:43

الف -  مشایی ، رییس سازمان میراث فرهنگی ، بماند یا برود ؟ اگر از من بپرسید خواهم گفت : به دلیل این که معمولا هرمدیر وهر دولت ، آدم های لایق خود را به همکاری دعوت می کند ، ونه ضروتا کسانی را که باید لایق مردم باشند . پس حتما مشایی لایق دولت فعلی ست . و البته دراین میان ، به کسانی نیز برمی خوریم که الحق مناسب حال و خواسته مردم اند . درباره آقای مشایی اصلا به  لیاقت او که بایستی درحد و اندازه مردم باشد یا نباشد کاری نداریم . منتها همگی می دانیم که داستان ماندن یا رفتن مشایی ، (1) به دولت مربوط است و به تداوم همان لیاقت معهود او . که  اگر خطایی کرده ، ویا سخن نامربوطی گفته ،  (2) دستگاه قضایی و (3) مجلس و (4) مجمع تشخیص مصلحت و(5) شورای نگهبان و بالاتر از همه این ها ،  (7) شخص رهبرند که باید پای برگه ماندن  یا رفتن او را امضا کنند . من مانده ام  این سخن ناگهانی آیت الله مکارم شیرازی را که فرموده اند : مشایی نباید دردولت بماند ، درمیان کدام یک از این مسئولیت ها جا بدهم . البته از این که می بینیم آقای مکارم پس از نیم قرن سکوت سیاسی اخیرا به اینگونه مسائل مشتاق شده اند و لابد ادعای مشایی مبنی بردوستی با مردم اسراییل خاطرشان را آزرده ، خودش بالاستقلال جای شکردارد ، اما برهمگان واضح و مبرهن است که ماندن یا رفتن مشایی مطلقا دراندازه ای نیست که به یک مرجع تقلید ( باهمه احترامی که برایشان قائلیم ) ارتباط قانونی داشته باشد . مگر، مگراین که برای آنان ، جایگاهی فراتراز قانون قائل شویم . مسئله بسیار مهمی که آقای مکارم به آن توجه نکرده اند این است که دخالت وتاکید ایشان درجابجایی مشایی ، علاوه بردخالت در وظیفه وکاررایج دستگاه های ذیربط ، دخالت درحیطه رهبری نیز هست . وقتی  رهبری صاحب سخن و شجاع  که پیش از ظهور هر خطری ، زنگها را به صدا درمی آورد، اداره جامعه ما را هم بلحاظ شرعی وهم قانونی به عهده دارد ، هرگز دراندازه احدالناسی حتی یک مرجع نیست که  بخواهد برای یک امرحکومتی خط ونشان تعیین کند . یکی از علت های درهم پیچیدگی اوضاع مادرکشور ، همین دخالت های بی حدومرز مراجع و امام جمعه ها و روحانیانی است که  درامور حکومتی دخالت می کنند و هرگز نیز مسئولیت عواقب ناشی از دخالت های مکررخود را نمی پذیرند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/06/16ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه 10-6-87 صبح یکشنبه   (غنیمت شمردن فرصت -خانمها)**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه 9-6-87 صبح شنبه (توبه-فرافکنی -خانمها )**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه  9-6-87 صبح شنبه   (فرافکنی -آقایان)**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه 8-6-87 صبح جمعه ( غیبت امام زمان -عشریه-شرکت درمجالس فقری-ازدواج-خانمها)

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه  6-6-87  صبح چهارشنبه (کتمان سر-عبادت-خانمها)**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه 3-6-87 صبح یکشنبه   (غنیمت شمردن فرصت -خانمها)**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه 2-6-87 صبح شنبه(سنت رسول خدا -خانمها )**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه 1-6-87 صبح جمعه  ( ذکر-خانمها )**

فرمایشات حضرت آقای مجذوب علیشاه  29-5-87  صبح چهارشنبه (امید و انتظار-خانمها)**

 |+| نوشته شده در  87/06/11ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

مجذوبان نور                                                                                                              

نگاهى به جايگاه امام على(ع) د‌ر ميان اهل فتوت به روايت كاشفى‏سبزوارى- بخش دوم

   

فتوت، مكتب يا جرياني قد‌رتمند‌ و د‌يرپا د‌ر جهان اسلام و به ويژه ايران است‌ كه از روزگاران كهن با عناوين گوناگون د‌ر عرصه اخلاق و اجتماع جلوه‌گر شد‌ه است. زمينه‌هاي تاريخي اين جريان را تا ظهور و گسترش كيش مهر (ميترائيسم) مي‌توان عقب برد‌ و تا زورخانه‌هايي كه هنوز د‌ر گوشه و كنار شهرها به چشم مي‌خورند‌، مي‌توان تد‌اوم بخشيد‌. اين جريان گسترد‌ه و چند‌جانبه پس از اسلام، به شد‌ت تحت تأثير گفتار و منش امير مؤمنان علي عليه‌السلام قرار گرفت؛ به‌گونه‌اي كه آن حضرت به عنوان نمايند‌ه عالي و سرمشق و مقتد‌اي اهل فتوت شناساند‌ه شد‌ و هر يك از شاخه‌هاي جوانمرد‌ان بر آن شد‌ كه سلسله خود‌ را به آن بزرگوار برساند‌. نوشتار حاضر به بررسي جايگاه آن امام همام د‌ر ميان فتوتيان مي‌پرد‌ازد‌ و د‌ر اين راستا عمد‌تاً به روايت مولانا حسين واعظ كاشفي سبزواري د‌ر كتاب فتوت‌نامه سلطاني استناد‌ مي‌شود‌.

د‌ر شماره پيشين بخش اول گزارشي از اين وابستگي به روايت کاشفي سبزواري، مولف مهمترين کتاب فتوت نامه چاپ گرد‌يد‌ و اينک بخش د‌وم آن تقد‌يم خوانند‌گان مي گرد‌د‌..


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/06/05ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 

زنان صوفی

   

 

دربارة كتاب نخستين زنان صوفي

بخش اصلي كتاب نخستين زنان صوفي ترجمة كتاب ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات است. اين كتاب اثر ابوعبدالرحمان محمد سُلَمي، از برترين صوفيانِ آشنا به معارف اسلامي در قرن چهارم و پنجم هجري، است. او در اين كتاب مجموعه‌اي را دربارة پارسا زنان مسلمان از اقصي نقاط سرزمين‌هاي اسلامي بخصوص ايران گرد آورد و بخشي از گفتار، رفتار و حالات اين زنان استثنايي تاريخ ايران و اسلام را در آن ضبط كرد. سُلَمي (325ـ412 هـ .ش) از مهم‌ترين متخصصان عرفان اسلامي در عصر خود بود و رساله‌هاي متعدد وي در علم تصوف از بهترين اين آثار به‌شمار مي‌رفت. با توجه به اينكه تاريخ‌نگاران مسلمان كمتر به زنان و آثار ايشان توجه داشته‌اند، كتاب سُلَمي اثر منحصربه‌فردي در اين زمينه محسوب مي‌شود. كتاب ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات بار اول در مصر به زبان عربي، و ديگر بار در امريكا به زبان انگليسي منتشر شد. مترجم انگليسي كتاب، اركيا كرنل، كه استاد دانشگاه دوك امريكاست در سال 1999 اين اثر را دوباره تصحيح و سپس به انگليسي ترجمه كرد. حوصله و دقت اين مترجمِ زن در ترجمه و تصحيح اين كتاب ستودني است و اثر وي نمونة خوبي ازجمله مطالعات مستشرقان غربي بر آثار اسلامي به‌شمار مي‌رود. در اثر حاضر (نخستين زنان صوفي) متن عربي كتاب ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات به فارسي برگردانده و مقدمة مبسوط خانم كرنل همراه با حواشي مفيد آن به متن افزوده شده است. بخشي از مقدمة كرنل شامل مروري بر شرح احوال و آثار سلمي همراه با مطالعاتي دربارة دوران زندگي و ويژگي‌هاي فرهنگي و ديني زمان وي است. بخش ديگر اين مقدمه نيز به بررسي متن و مطالعة ساختاري كتاب ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات اختصاص دارد. در اين بخش، كرنل تلاش مي‌كند تا مكاتب زنان صوفي را براساس ديدگاه سلمي و ابن‌جوزي طبقه‌بندي، و ديدگاه سلمي را نسبت به زنان صوفي بيان كند. حواشي كتاب هم شامل پژوهش‌هاي كرنل دربارة عارفان و صوفياني است كه نامشان به مناسبت اِسنادها و ذكر زنجيرة راويان حديث در كتاب سلمي آمده است. مترجم فارسي اثر تلاش كرده تا هر نوع اطلاع تازه‌اي كه در يكي از كتاب‌هاي تاريخ، تذكره و طبقات دربارة اين 82 زن صوفي آمده است، جمع‌آوري كند و به حواشي مترجم انگليسي بيفزايد. كوشش بر آن بوده است كه تمامي دانستني‌هاي تاريخي دربارة اين 82 زن در همين كتاب فراهم آيد و محققان تاريخ و عرفان ‌اسلامي از جست‌وجوي ديگري در اين زمينه بي‌نياز باشند. مقدمه‌اي نيز با عنوان «زنان صوفي تا عصر سلمي» به كتاب اضافه شده و پيش از مقدمة مترجم انگليسي قرار گرفته است. در اين مقدمه، محتواي كتاب ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات به همراه ساير منابع اطلاعاتي دربارة زنان صوفي تحليل و طبقه‌بندي شده است. ذيل هريك از عناوين هم فصلي مشروح در طبقه‌بندي زنان و آثار و احوالشان آمده است.

منبع:مجذوبان نور


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/06/05ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط اشکمهر121  | 
 
  بالا